X
تبلیغات
کلید اسرار
یک دانشمند آمریکایی در تحقیقی به تاثیرات شگفت‏انگیز نماز بر بدن انسان پی برد...


«رامشاندرن» در تحقیقی که در مورد وضعیت بدن انسان هنگام نمازخواندن، با مجموعه‏ای از پژوهشگران آمریکایی انجام داد، به فعالیت بیشتر مغز انسان و آرامش روحی هنگام نماز آگاه شد.
در این تحقیق علمی، مشخص شدن این وضعیت پس از 50 ثانیه از آغاز نماز آشکار می‏شود.

در این تحقیق آمده است: میانگین ضربان قلب و احتمال لخته شدن خون به صورت مشترک در حین نماز بین20 الی 30 درصد کاهش می‏یابد و همچنین پوست بدن مقاومت بیشتری پیدا می‏کند.

همچنین در عکس‏هایی که از مغز در هنگام نماز گرفته شده است، فعالیت مغز نمازگزار به صورت قابل توجهی در مقایسه با حالت‏های عادی افزایش پیدا می‏کند و نورون‏های عصبی به صورت نورانی در اشعه‏های دریافتی از مغز به نمایش در می‏آید.

روزنامه "واشنگتن‏پست" در این رابطه نوشت: این تحقیقات علمی اسرار نهان مغز انسان را روشن می‏کند. روزنامه "ساینس" نیز در شماره گذشته خود با تقدیر از اینگونه تحقیقات بر رابطه قطعی دین و علم تاکید کرد.
منبع: abna.ir
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:51 |
به تصویر زیر که که آنژیوگرامی از قلب است به دقت نگاه کنید...چه دیدید؟

نام مبارک الله و محمد

+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:44 |
 
عشق، در هيچ شرايطي، مانع از تحقق ”افسانه شخصي“ يك مرد نيست.
 و اگر اينطور باشد، يعني آن عشق واقعي نبوده است.
عشق حقيقي به زبان جهاني سخن مي گويد.
عشق هرگز نمي تواند
 مرد را از ”افسانه شخصي“ اش دور سازد.  

آدمها مي ترسند كه بزرگترين روياهايشان را متحقق كنند،
چون يا فكر مي كنند كه لياقتش را ندارند، يا اين كه
نمي توانند از عهده برآيند.
ما قلبها از ترس مي ميريم تنها از انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يا لحظاتي كه مي توانستند خيلي زيبا و عالي باشند و نبودند يا گنجهايي كه مي توانستند كشف شوند ولي براي هميشه در زير خاك مدفون شدند و
 ما رنج وحشتناكي مي كشيم. 
 
بدبختانه تعداد كمي از آدمها مسيري را كه برايشان تعيين شده است دنبال مي كنند.
اين مسير همان راه ”افسانه شخصي“ و سعادت است.
 اكثر آدمها دنيا را چيز تهديد كننده اي مي بينند و به همين دليل هم دنيا براي آنها تهديد كننده مي شود.
آنوقت ما قلبها شروع مي كنيم به بيشتر و بيشتر حرف زدن، اما هيچ وقت ساكت نمي شويم.
  ما قلبها نمي خواهيم انسانها رنج بكشند از اين كه راهي را كه به آنها نشان داده ايم دنبال نكرده اند.
تصميمات فقط آغاز يك ماجرا هستند.
وقتي كسي تصميمي مي گيرد خود را در جرياني تند پرتاب
مي كند كه او را بسوي مقصدي خواهد برد كه وقتي اقدام به تصميم گيري مي كرد خواب آن را هم
نمي ديد.
هر چه انسان به روياي خود نزديكتر مي شود به همان اندازه ”افسانه شخصي“ دليل حقيقي تري براي زندگي او مي شود.
به آنچه كه پشت سر گذاشته اي فكر نكن.
 همه چيز در روح جهان حك شده و براي هميشه در آن باقي خواهد ماند.
كسي كه در افسانه شخصي ديگري دخالت
مي كند افسانه شخصي خويش را هرگز كشف نخواهد كرد.
زندگي نسبت به كسي كه افسانه شخصي اش را دنبال كند بخشنده است.
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:38 |
 
هيچ كس نبايد از ناشناخته بترسد،
 چون هر انساني مي تواند آنچه را كه مي خواهد بدست آورد و آنچه را كه لازم دارد فراهم كند.
تنها ترس ما اينست كه آنچه را داريم از دست بدهيم،
 خواه زندگيمان باشد و خواه چيز ديگر.
 اما اين ترس زماني از بين مي رود كه بفهميم كه داستان زندگي ما و داستان جهان هر دو را يك دست واحد رقم زده است.
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:33 |
 
اگر در زمان حال باشي زندگي تبديل به جشن دائمي مي شود، به عيدي بزرگ.
 
چون هميشه زندگي در لحظه اي كه در آن زندگي
 
 مي كنيم جريان دارد و فقط در آن لحظه.
 
راز آينده در زمان حال است.
 
اگر تو به حال توجه كني، آن را بهتر خواهي كرد و اگر حال را بهتر كني، آنچه پس از آن مي آيد، بهتر خواهد شد.
 
 آينده را فراموش كن و هر روز را مطابق با قوانين شرع، با اعتماد به عنايت خداوند به بندگانش بگذران.
 
 هر روز ابديت را در خود دارد.  
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:30 |
 
قبل از تحقق يك رويا روح جهاني مي خواهد هر آنچه را كه در مسير فرا گرفته اي ارزيابي كند.
اگر اين كار را مي كند از روي بدخواهي نيست، براي اين است كه ما بتوانيم هم زمان با تحقق رويايمان بر آنچه كه در اين مسير آموخته ايم مسلط شويم و اين جائيست كه خيلي ها
 منصرف مي شوند.
جستجو همواره با شانس تازه كار آغاز مي شود و با مقاومت فاتح پايان مي پذيرد.
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:27 |
 
وقتي كه انسان با تمام وجود چيزي را آرزو مي كند
به روح جهان نزديكتر است و روح جهان نيرويي همواره مثبت است.
 روح در انحصار آدميان نيست
و هر آنچه كه روي زمين يافت مي شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گياه، خواه حيوان يا حتي انديشه.
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:25 |
 
خداوند مسيري را كه هر يك از ما بايد طي كند در دنيا
 
نوشته است.
 
 بايد آنچه را كه براي تو نوشته است بخواني.
 
 بايد مراقب علائم باشي.
 
وقتي تو چيزي را مي خواهي همه جهان دست به
 
يكي مي كند تا تو آرزويت را متحقق كني.
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 21:23 |
 
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که
به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای
درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق
دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش 
می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...    
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ
نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام 
پولی بگيرم.»    
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
 اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
 کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. ا
اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...        

 پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و
  همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ 
کاشف پنسيلين مشهور شد...        
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
می دانید چه چيزی نجاتش داد؟............ پنسيلين


 نتيجه اينكه
تو نيكي ميكن و در دجله انداز

كه ايزد در بيابانت دهد باز
+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 23:3 |
 
دو مرد، که هر دو به شدّت بيمار بودند، در يک اتاق دو تخته در بيمارستان، بستري بودند. يکي در اين سوي اتاق و ديگري در آن سو. يکي از آن‌ها اجازه داشت که روزي يک‌ساعت بعدازظهرها روي تخت به حالت نشسته درآيد تا به تخلية مايع از ريه‌هايش کمک شود. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق قرار داشت.
مرد ديگر بايد در تمام اوقات به حالت خوابيده به پشت قرار مي‌داشت.
دو مرد هر روز ساعت‌ها با همديگر صحبت مي‌کردند.
آن‌ها درباره همسر، خانواده، خانه، کار، دوران خدمت سربازي و مسافرت‌هايشان با هم صحبت مي‌کردند .
هر روز بعدازظهر، هنگامي که مردي که تختش کنار پنجره بود مي‌توانست روي تخت بنشيند، چيزهايي که بيرون از پنجره مي‌ديد را براي هم اتاقيش تعريف مي‌کرد.
 
آن مرد ديگر، هر روز را تنها به عشق آن يکساعت و شنيدن حرفهاي دوستش از جرياناتي که بيرون پنجره ميگذشت سپري ميکرد.
 
پنجره اتاق مشرف به يک پارک با درياچه‌اي زيبا بود.مرغابي‌ها و قوها در آب بازي مي‌کردند. بچه‌ها روي درياچه قايق‌سواري مي‌کردند. عشاق جوان در کنار گل‌هاي رنگارنگ کنار درياچه قدم مي‌زدند و با هم نجوا مي‌کردند. منظره ساختمان‌هاي بلند شهر هم از دور پيدا بود.
هنگامي که مردي که کنار پنجره بود تمام اين اتفاقات را با جزئيات تعريف مي‌کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي‌بست و آن مناظر را پيش خود مجسّم مي‌کرد.
 
يک روز بعدازظهر، مردي که کنار پنجره بود براي هم اتاقيش تعريف کرد که يک ويولن زن در پارک نشسته و به زيبايي ساز ميزند.
مرد ديگر، با وجودي که نتوانست صداي ويولن را بشنود امّا ميتوانست آن منظره را پيش چشمش مجسّم کند. روزها وهفتهها و ماهها گذشتند.
 
يک روز صبح، وقتي پرستار براي دادن داروها وارد اتاق شد، با جسم بيجان مردي که کنار پنجره بود مواجه شد. او در خواب به آرامي درگذشته بود.
پرستار بسيار ناراحت شد و فوراً همکارانش را صدا کرد تا جنازه را از اتاق بيرون ببرند.
پس از آن که کارهاي مربوط به بيرون بردن آن مرد انجام شد، مرد ديگر از پرستار درخواست کرد که اگر امکان دارد او را به تختي که کنار پنجره قرار دارد منتقل کنند. پرستار با خوشرويي پذيرفت و پس از جابجا کردن آن مرد از اتاق بيرون رفت.
مرد با وجود درد زياد به آهستگي تنه‌اش را روي آرنجش بلند کرد تا نخستين نگاه را به دنياي واقعي بيرون از پنجره بياندازد.
 
امّا چيزي که ديد تنها يک ديوار ساده بود.
 
مرد، پرستار را صدا کرد و از او پرسيد چه چيزي باعث شده است که هم اتاقي مرحومش چنان تصاوير زيبايي را از دنياي بيرون پنجره براي او تعريف کند.
پرستار گفت که آن مرد نابينا بوده و حتي نمي‌توانسته آن ديوار را هم ببيند.
پرستار گفت: «شايد او فقط مي‌خواسته شما را دلگرم و اميدوار نگاه دارد»
 
صرفنظر از شرايطي که خودمان در آن بسر ميبريم، شادي فوقالعادهاي
 در شاد کردن ديگران وجود دارد.
هنگامي که غم و اندوهمان را با ديگري قسمت ميکنيم، نصف ميشود
 
امّا هنگامي که شاديمان را با ديگري به اشتراک ميگذاريم، دوبرابر ميگردد.
 
اگر ميخواهيد احساس ثروتمند بودن کنيد، فقط آن دسته از دارائيهايتان را
 
 در نظر آوريد که با پول قابل خريدن و به دست آوردن نيستند.
+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 22:45 |
 
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛
دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود...!
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
•کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر میکرد....


چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد...
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته شده پیدا کرده باشد....

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."...

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند....
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت تريبون ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند.
اما داستان اینجا تمام نشد ...!!

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت...
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد...
•اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها میرسید...
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد...

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند...
در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد.
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد هرگاه هدف
 
 شما آسماني باشد حتما دست خداوند همراه
 
شماست....
+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 22:35 |
 
 
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند
ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود
بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه
بخرم قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید
فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم
] معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت:
متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

•چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا
•برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم .

فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است.
»هر لحظه از زندگي ما مي تواند همراه با معجزه باشد
 
•يا هر يك از ما ميتوانيم وسيله يك معجزه باشيم
 
•پس هرگاه راهي نبود احتمالا راهي در سايه وجود
 
•دارد كه از ديد ما پنهان است در نتيجه
 
                  نااميدي هرگز
+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 22:26 |