X
تبلیغات
کلید اسرار

مهمان داری در آخرین ملاقات در زمین


دست ها و نگاه هایی که در ایستگاه آخر با مهربانی کنارمان می مانند و با تلاش روحمان را نوازش می کنند و بر جسم تنهایمان عطر محبت می فشانند.

هر که و هر چه بودیم صالح و گنهکار ، اینجا مورد لطف و دوستی و مهمان نوازی همنوعانمان هستیم.

+ نوشته شده توسط کیانمهر در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 23:48 |
بار دیگر کلید اسرار دیگری گشوده شد تا از دریچه ایثار و شهامت از خود گذشتگی خانواده فداکاری برایمان بازگو شود، اینان به راستی به چه مرتبه از ایمان رسیده اند که جگرگوشه شان را برای رضای خدا و زنده نگه داشتن پنج نفر دیگر ارزانی می نمایند. آیا غیر از این است که زبان از تکلم و دست هایم از نوشتن قاصر است چه کسی می تواند لحظه وداع این خانواده را با دخترشان بخصوص مادر و دختر را توصیف نماید؟؟ هر چه سعی کردم مقدمه کاملتری از این موضوع بنویسم اشک های گرم و مزاحمم امان نداد./کیانمهر
ترسيم بهار در آخرين روز زندگي


همه بي‌صبرانه منتظر روز عروسي بودند و در دل براي خوشبختي زوجي كه پس از سال‌ها انتظار به هم رسيده بودند، دعا مي‌كردند. طاهره روزها در مدرسه به دانش‌آموزان نقاشي مي‌آموخت و با مهرباني تصويري از زندگي براي آن‌ها ترسيم مي‌كرد. دو ماه قبل بود كه در كنار سفره عقد با ايرج پيمان بست. به هم قول دادند كه به جز مرگ هيچ چيزي بين آن‌ها فاصله نيندازد. فاصله افتاد و مرگ براي هميشه آن‌ها را از هم جدا كرد. چند روزي بود كه از زيارت امام هشتم(ع) بازگشته و با تجديد روحيه خودش را براي تدريس در مدرسه آماده كرده بود. با همان لبخند هميشگي و با انرژي نخستين كلاس طراحي و نقاشي را در نخستين روز بعد از تعطيلات نوروز آغاز كرد و دانش‌آموزان از اين‌كه بارديگر معلم خوش اخلاق‌شان را مي‌ديدند خوشحال بودند.

صبح بود. سوار موتور شدند. ايرج رفته بود تا او را به مدرسه برساند. از روزهاي قشنگي كه در انتظارشان بود حرف مي‌زدند و براي برگزاري باشكوه مراسم عروسي نقشه مي‌كشيدند اما همه چيز در يك لحظه رنگ باخت. سرعت زياد خودروي سواري كه پشت آن‌ها در حركت بود براي هميشه آن‌ها را از هم جدا كرد.
ساعتي بعد در بخش مراقبت‌هاي ويژه همه چشم به دهان پزشك دوخته بودند تا خبر از بهبودي نوعروس بدهد اما وقتي پزشك گفت شدت ضربه به اندازه‌اي بوده كه دچار مرگ مغزي شده است ايرج با ناباوري نگاه مي‌كرد.
ساعت‌ها در كنار طاهره نشست و به چشمان بسته او خيره شد تا شايد براي چند لحظه هم كه شده چشم باز كند. از پزشكان مي‌خواست كاري كنند تا طاهره براي چند ثانيه هم كه شده چشمانش را باز كند.
نفس كشيدن بي‌نتيجه نوعروس جوان روي تخت اتاق آي سي يو از يك طرف دل را به درد مي‌آورد و انتظار جانفرساي ايرج در پشت در اتاق مراقبت‌هاي ويژه اندوه طاقت‌فرسايي را به فضا مي‌داد. دستانش را به سوي آسمان دراز كرده بود و عمر دوباره براي عروس‌اش مي‌خواست.
ظهر سه‌شنبه رو به قبله ايستاد و در حالي كه شانه‌هايش مي‌لرزيد گفت: وقتي طاهره به كعبه‌ات آمده بود او را در لباس سفيد ديده بودي.
مي‌داني كه رنگ سپيد چقدر به او مي‌آيد. بگذار من هم بارديگر او را در لباس سپيد عروسي ببينم. دقايقي بعد برق اميد در چهره ايرج ديده مي‌شد تصور كرد كه انتقال پيكر طاهره به بيمارستان مسيح دانشوري براي ادامه درمان است حتي ديدن تابلوي بخش پيوند اعضاي بيمارستان نيز توجه او را جلب نكرد. در طول مسير به روزهايي فكر مي‌كرد كه براي طاهره گل‌هاي سفيد مريم و رز خريده بود.
ساعتي بعد وقتي پزشكان اعلام كردند ديگر اميدي نيست و اعضاي بدن طاهره نويدبخش زندگي براي بيماران فهرست انتظار است همه منتظر ماندند تا پدر و مادر نوعروس از سفر بازگردند. چهار روز گذشته بود. ايرج اما هنوز باور نداشت روياهاي رنگي‌اش خاكستري شده‌اند.
فرشته نجات
لحظات به كندي مي‌گذشت و كسي نمي‌توانست ايرج را از كنار تخت طاهره جدا كند. چهار روز بود چشمانش به چشمان بسته او دوخته شده بود شب‌ها كنار تخت او به خواب مي‌رفت. فضاي غم بر بخش پيوند بيمارستان مسيح دانشوري حاكم شده بود. همه نگران حال پسرجواني بودند كه دستانش به دستان طاهره گره خورده بود. باورش نمي‌شد به اين زودي خود را براي مراسم خاكسپاري نوعروس‌اش آماده كند.
پدر و مادر طاهره در حالي كه از اين حادثه شوكه شده بودند برگه‌هاي رضايت اهداي اعضاي دخترشان را امضا كردند و ساعتي بعد قلب، كبد، كليه‌ها و ريه‌هاي طاهره به چند بيمار نيازمند كه با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كردند زندگي دوباره‌اي بخشيد.
عليرضا منصوري پدر طاهره با يادآوري مهرباني‌هاي دخترش به شدت گريه مي‌كند. او با بيان اين‌كه لحظات آخر در كنار طاهره نبودند گفت: طاهره آخرين فرزند من است و رابطه خوبي بين من و او بود.
وقتي بيمار مي‌شدم مانند پروانه دور من مي‌چرخيد و هميشه نگران سلامتي من بود. از آنجا كه در رشته گرافيك تحصيل كرده بود در مدرسه به دانش‌آموزان نقاشي و طراحي آموزش مي‌داد. همه بچه‌هاي مدرسه او را دوست داشتند و بهترين نقاشي هايشان را به طاهره هديه مي‌دادند. دو ماه قبل بود كه با ايرج
عقد كرد.
آن‌ها دلداده هم بودند و قرار بود تابستان جشن عروسي بگيرند و زندگي مشترك‌شان را
آغاز كنند.
وي ادامه داد: او همراه مادر و خواهرانش به مشهد رفته بودند و از آنجايي كه بايد روز 17 فروردين در كلاس درس حاضر مي‌شد زودتر از بقيه بازگشت و براي تدريس به مدرسه رفت. روز 18 فروردين سوار بر موتور همسرش به مدرسه رفت و در بزرگراه زين‌الدين يك خودروي پرايد با آن‌ها تصادف كرد كه بر اثر آن سر طاهره به زمين اصابت كرد.
بلافاصله او را به بيمارستان الغدير رساندند و تحت عمل جراحي قرار گرفت اما تلاش پزشكان نتيجه نداد و به ما گفتند مرگ مغزي شده است.
وقتي اين خبر را شنيدم دنيا مقابل چشمانم تيره و تار شد. قرار بود چند ماه ديگر او را در لباس سفيد عروسي به خانه بخت بفرستم اما اين حسرت هميشه در دلم باقي خواهد ماند.
وي ادامه داد: وقتي پزشكان به ما پيشنهاد دادند كه اعضاي بدن او را اهدا كنيم ياد پدر و مادراني افتادم كه فرزندانشان به خاطر نداشتن اين اعضا با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كنند. پدر هستم و احساس آن‌ها را كاملاً درك مي‌كنم. با درخواست پزشكان بخش پيوند بيمارستان مسيح دانشوري موافقت كردم.
مي‌دانم كه روح دخترم با اين كار در آرامش خواهد بود و با رفتن طاهره من صاحب 5 فرزند ديگر مي‌شوم كه به زندگي لبخند دوباره‌اي زده‌اند.
خانواده اين بچه‌ها با گرفتن اعضاي بدن دخترم از اين پس آسوده زندگي خواهند كرد. دخترم و همسرش عاشق هم بودند و با گذشت چهار روز از اين حادثه همسرش لب به چيزي نزده و هنوز مرگ طاهره را باور ندارد و از او جدا نمي‌شود. او ساعت‌ها كنار تخت دخترم مي‌نشيند و دست‌هايش را به دست او گره زده است.
لحظه وداع

لحظه وداع فرا رسيده بود. پدر و مادر و خواهرها و برادرها براي آخرين بار اطراف تخت طاهره حلقه زدند.
ايرج همچنان دستانش را به دست نوعروس‌اش گره زده بود و صورتش را روي صورت او قرار داده بود.
مادر درحالي كه گريه مي‌كرد با ناله گفت در كنار حرم امام هشتم(ع) براي خوشبختي ات دعا كردم نمي‌دانستم كه تو به جاي خوشبختي خودت قرار است چند خانواده را با رها كردن از غم و غصه خوشبخت كني.
دوست دارم كسي كه قلب تو را مي‌گيرد، ببينم و با شنيدن ضربان قلبت آرام شوم.
دقايقي بعد طاهره با بدرقه خانواده درحالي كه دستانش به دستان همسرش گره خورده بود به اتاق عمل منتقل شد و اعضاي بدنش براي پيوند در اختيار بيماران نيازمند قرار گرفت. ايرج قبر را از گل‌هاي رز سفيد پر كرد و زانوهايش مي‌لرزيد اما به نماز ايستاد. به طاهره قول داده بود تا لحظه آخر در كنارش بماند.
صداي گريه‌هاي پسر بچه خردسالي همه توجه‌ها را جلب كرده بود. پسر بچه در حالي كه دستانش را در دستان مادر گره زده بود نام معلم‌اش را فرياد مي‌زد. مادر كودك در حالي كه اشك مي‌ريخت به اطرافياني كه از او درباره گريه‌هاي كودكش مي‌پرسيدند گفت: پسرم شاگرد كلاس نقاشي طاهره بود و از آنجا كه معلمش را دوست داشت و مي‌دانست كه او هر روز با اتوبوس به مدرسه مي‌آيد از ما مي‌خواست تا او را در ايستگاه اتوبوس نزديك مدرسه پياده كنيم كه همراه با خانم معلم به مدرسه برود.
طاهره تابلوي نقاشي زندگي‌اش را زيبا ترسيم كرد اگرچه تنها 24 سال مهلت زندگي كردن يافته بود اما در آخرين لحظات گام‌هاي بزرگي برداشت و خورشيدي را در قلب آسمان زندگي‌اش ترسيم كرد تا همه را به اين باور برساند كه عشق، مهرباني و بخشش زيباترين يادگارهاي زندگي
هستند.


به نقل از روزنامه ایران شماره5345 تاریخ یکم اردیبهشت1392 (ایران زندگی)

+ نوشته شده توسط کیانمهر در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 و ساعت 0:40 |

من همون ديوونه ام که هيچوقت عوض نميشه ...

هموني که هق هق همه رو به جون دل گوش ميده اما خودش بغضاش زير بالش ميترکونه.....


هموني که همه فکر ميکنن سخته، سنگه اما با هر تلنگري ميشکنه....


هموني که مواظبه کسي ناراحت نشه
اما همه ناراحتش ميكنن...

هموني که تکيه گاه خوبيه اما واسش هیچ تكيه گاهي نيس...


هموني که کلي حرف داره اما هميشه ساکته........!


میگن دلتنگ نبـــــاش!

هـــــه !

انگـــــار به برف بگی سرد نبـــــاش!

بغض نیمه کاره

تکرار دروغ هایت

گلویم را می فشارد

چشم هایم را می بندم

از ساده لوحی بی شرم خاطراتم بیزارم

آنگاه که از خودم می پرسم:
«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ »
بیایید بگذاریم حرفش را بزند ..
خوب به حرفش گوش کنیم (حداقل تظاهر کنیم )
مردانه / زنانه ، خداحافظی کنیم و از یک رابطه بیرون برویم ..
تا داغ کشندهء یک رابطهء بی پایان و لنگ در هوا ، تا ابد روی دلش نماند ..

به دردهای کشندهء همین روزهای بی پایان قسم ؛ جواب ِ خداحافظی واجب ِ ،
نه سلام !

+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 و ساعت 22:25 |

سال جدید بار دیگر هم در فصل و هم در طبیعت آغاز شد ، اما آیا این دگرگونی فصل چه تغییری را در آدم های بین من و شما ایجاد کرد ؟ حساب اون دسته از حضرات و سرکار هایی که دل شکستند چی ؟ اونایی که می تونستند دستی رو بگیرند و نگرفتند چی ؟ اونایی که تو آزمایش پروردگارشون قرار گرفتند و باختند چی ؟

مرحبا به حالشون ، دستشون درد نکنه ، حقمون بود این همه بی مهری آخه از ماست که برماست !!

بهرحال تبریک سال جدید مختص کسیه که بتونه با این تغییر فصل در خودش و اعماق خواسته های خودش تغییر و نو شدن بوجود بیاره و هر کی هم که همون آدم سال گذشته مونده تبریکی نداره و باید بهش گفت : بدبخت اون شخص!!

و به قول دیگری :

حقیقت این است که سالی نگذشته و بلکه بخشی از هستی ما گذشته است ، اگر در رضای خدا بوده شکر می کنیم و در غیر اینصورت استغفار می کنیم و تحول در طبیعت را بهانه ایی برای تحول در خودمان قرار می دهیم.

بهتره اینطوری بگم که : چه نقاش خوبی هستیم ، ناز را می کشیم ، آه را 

می کشیم ، انتظار را می کشیم ، درد را می کشیم ، آما آنقدر نقاش ماهری

 نشده ایم که بتوانیم از کسی دست بکشیم !!

+ نوشته شده توسط کیانمهر در یکشنبه هجدهم فروردین 1392 و ساعت 23:48 |

با هر کی مشغول درد دل میشم همه از همه چی گله دارند از مدرسه ، دانشگاه ، محل کار ، رفتار همکاراشون ، ترافیک ، و .... بعضی هام هم تا باهاشون می شینی همش میگن خدایا مرگ خدایا این زندگی کوفتی کی تموم میشه و یا ( بخدا خستم خسته...حوصله هیچی و هیچکس رو ندارم ... دوست دارم بمیرم) و متاسفانه این حالت روحی نه تنها کم نیست بلکه خیلی زیاده و اکثرا دختران هم به آن روی آوردن.

حالا همه اینها به کنار شاید ازم بپرسن تو چکاره ایی اصلا بتوچه مگه تو روانشناسی یا جامعه شناس اصلا مگه تو درد مردم رو میدونی که می خوای دلشون رو خوش کنی ! بیکاری ها !!

یکم که با خودم فکر می کنم می بینم این مشکل تقریبا تو این دو دهه فراگیر شده خداییش کی زمانهای قدیم اینطوری بود زمان مامان و بابا کی این همه استرس و نا امیدی بود ؟ من خودم به شخصه که الان دارم اینو می نویسم از شما خواننده که داری می خونیش جدا نیستم بخدا همین دیشب بود به خانمم می گفتم صبح میشه پا میشیم تا چشم بهم می زنیم شب می شه چقدر تکرار چقدر یکنواختی ؟!

واقعا باید همه قبول کنیم همه چی شده فانتزی ، همه چی شده صوری و الکی /... چرا باید دختر دانشجوی سال دوم از خدا طلب مرگ کنه از زندگیش چرا ؟ اینا رو که میگم باهاش برخورد دارم و هر روز می بینم. واقعا چی به سر ما اومده ؟ از سرکار میایم نهار رو می خوریم و یک چای روش و می خوابیم تا غروب بعد پا می شیم هوا نیمه تاریک و دلگیر و حوصله هیچی رو نداریم یه دوری با ماشین تو شهر می زنیم و دو تا جوک با پیامک برای دوستامون می فرستیم و د برو دراز بکش جلو تلوزیون و ماهواره تا 12 شب بعدشم میگیم وای چقدر امروز خستم و میری بدون مسواک زدن خواب و لالا /...

من این حرفها رو برای خنده اینجا ننوشتم بخدا بری توعمقش گریه داره بدبختی داره و هزار تا مشکل حاشیه ایی ! خانمت از بی تفاوتیت خسته شده خودت از خودت بدت می یاد ، حوصله جواب دادن گوشی تلفن همراهتم نداری و قتی زنگ می خوره میگی ولش کن فلانیه گور باباش ....

تو اداره هم همینطور حوصله حرف هیچکی رو نداری مدام نگاه ساعت می کنی که کی ساعت 2 بشه بزنی بری خونه و طبق روال بالا تا شب بری .

از اونطرفم دستی داریم برای گناه ؛ توخیابون که یک دختر و زن نیست نگاهش نکنیم انگار همه باید از تو شبکیه چشم ما عبور کنند و تیک بخورن از هیچکی هم خجالت نمی کشیم دیگه نمی گیم بابا من با زنم اومدم بیرون ، خانم داره بهت میگه این لباس قشنگه برای مهمونیم ؟ ما که حواسمون اونطرف خیابونه که عجب چیزی داره میاد منتظریم نزدیکتر بشه ببینیم چه مخلوخیه ؟

خداییش و خدا وکیلی اگه دروغ میگم خدا لعنتم کنه/ غیر اینه؟؟

باور کنید الانم تو نوشتن همین مرض اومده سراغم حوصله نوشتن ندارم!!

چی شدیم چرا اینطور شدیم ..... (ادامه دارد).

+ نوشته شده توسط کیانمهر در سه شنبه نوزدهم دی 1391 و ساعت 18:18 |
آیا این غیر از کلید اسرار است ؟؟؟

فرشته اي به نام "پريا"

پریا دختر بچه ای که بادلی به لطافت گلبرگ های لطیف یاس و با قلبی کوچک از ساقه درخت یاس چیده شد. او رفت تا سه خردسال دیگر به آغوش خانواده باز گردند، پریا پدر و مادری دارد که ایمان و اراده ای به سختی کوه و صخره را در خودشان بوجود آوردند تا با اقدامی شایسته و زیبا دل پدر و مادر سه کودک را خوشحال کنند.

ایثاری ازجنس مردانگی وبخشش...

مادرش وارد آی سی یو می شود او را آرام و معصومانه غرق درخواب میبیند، او حالا تصمیمی بزرگ میگیرد تا پریایش را با سه خانواده دیگر تقسیم کند و با فرزندش برای همیشه خداحافظی کند . پریا رفت و مادرش با چشمانی گریان و بدون پریایش به خانه بازگردد ،اما خوشحال از اینکه سه مادر دیگر خندان وشاد شده اند، مادرانی که حالا در آغوش گرفتن دوباره فرزندانشان را مدیون ایثارگری پدر و مادر پریای 3ساله هستند.

لحظه وداع و خداحافظی با پریا کوچولو...

این فرشته سه ساله که کوچکترین اهدا کننده است ، رفت و مادرش را درحسرت دوباره در آغوش گرفتنش گذاشت و پدرش را در این حسرت گذاشت که دیگر نتواند روزنه امیدش در زندگی را کنار خود حس کند و پدر بزرگش که قدرت ایستادن برروی پاهایش را ندارد تا برای تنها نوه اش دوباره قصه بگوید.

پریا ازمیان خانواده رفت تا کلیه هایش به دو کودک دوساله و چهارساله و کبدش به کودکی شش ساله برسد.

+ نوشته شده توسط کیانمهر در شنبه هجدهم شهریور 1391 و ساعت 14:55 |

روح که می رود . تن که جا می ماند روی تخت بیمارستان . دستگاهها که ریه ها را بی اختیار صاحبشان از هوا پر و خالی می کنند پزشکان که روی آخرین برگ پرونده می نویسند مرگ مغزی . یعنی او مرده است حتی اگر هنوز نبضش بزند .تنش گرم باشد. پوستش نرم و لطیف . گونه هایش صورتی و لبهایش پشت پرده لبخندی کمرنگ.........

روح که می رود تن که جا می مامند روی تخت بیمارستان ؛ قلبی هست با هوس تپیدن ؛ چشم های با شوق دیدن و کبد و کلیه هایی که هنوز زنده اند پنهان و متظر در کالبدی که مرده.

انتخاب با توست ؛ چون آنکه خواب مرگ می بیند ؛ پاره تنت است و به همین خاطر خودت باید تصمیم بگیری آخرین یادگارهایش از زندگی نیست شود یا پزشکان پوست مهتابی اش را با کاتر بشکافند تا زنده های جسمش را به تن های رنجور و نحیف پیوند بزنند.

نه اگر بگویی ؛ باید عزیزت را برای آخرین بار ببوسی و بسپری به خاک ؛ اما اگر دلت را زیر پا بگذاری و مثل خانواده مهدی فنودی دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف که پس از تصادف مرگ مغزی شد و آنها یکشنبه گذشته پذیرفتند اعضای پسرکشان را ببخشند سر تکان بدهی به تایید اهدای عضو او هم مثل مهدی باز جان می گیرد و تکرار می شود.

 

جسمی که مرگ بر لبهایش مهر خاموشی زده شاید اگر حق حرف زدن داشت برایت می گفت که برای مرده ها فرقی نمی کند کاتری پس از مرگ پوستشان را بشکافد یا نه و بی قلب و کلیه و قرنیه ها و کبد در خاک آرام بگیرند یا همه آنها را با خودشان ببرند شاید برایت تعریف می کرد که آینه وقتی می شکند می توانی زیر خروارها خاک مدفونش کنی یا هرکدام از تکه هایش را به سینه دیواری بیاویزی تا نور در بینهایت آسمانش آشیانه بسازد و آن وقت التماست می کرد : من آینه شکسته ام ... تکه هایم را مدفون نکن....../

با اندوه فراوان به خانواده مهدی فنودی و پریا ساکن شهر ری تسلیت عرض می کنم و دعا می کنم انشااله پاداش این عمل خیرخواهانه و حیات بخششان همچون تشعشات نوری که از یک آینه انعکاس می یابد از سوی پروردگار عالم به عزیز از دست رفته شان بتابد.

+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 و ساعت 22:54 |

ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است، پس من تو را به همان نگاه می سپارم و می دانم تا وقتی که پشتت به خدا گرم است تمام هراس های دنیا خنده دار است ...

+ نوشته شده توسط کیانمهر در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 14:27 |

یک مادر می تواند 10 فرزندش را نگهداری کند؛

اما 10 فرزند نمی توانند یک مادر را نگه دارند ...

و این انصاف نیست ...

+ نوشته شده توسط کیانمهر در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 14:22 |

پیاده در شطرنج وقتی مسیر رو طی میکنه و با موفقیت به آخر میرسه ، وزیر میشه ...

کاش آدمهای پیاده، وقتی یک مسیر رو طی میکنن و با موفقیت به آخرش میرسن تغییر نکنن و باز هم همون آدم باقی بمونند ...

آخر یک مسیر شدی یک : دکتر ، یک مهندس ، یک تاجر ، یک بازیگر ، یک متخصص ، یک موفق، یک سرشناس ، ... خب حالا یک لحظه درنگ کن ؛ اگر هنوز آدم موندی و سرشار از انسانیت ، پس به خودت افتخار کن و به یاد داشته باش :

دنیا پر از موفقهایی هستش که اومدن و رفتن - خواهند آمد و خواهند رفت - که من و تو توشون گمیم ،

ولی دنیا پر از آدمهایی نیست که آدم اومده باشند و آدم هم رفته باشند.

مبهوت به یک نقطه خیره میشم و به یاد آدمهایی می افتم که با یک موفقیت مالی یا علمی  یا ارتقای شغلی، از این رو به اون رو میشن ، انگار هزار ساله که نمی شناسنت و چنان سرد ، جواب سلامت رو میدن که از سلامت پشیمون میشی. ادمهایی که بجای سلام باید بهشون گفت والسلام


+ نوشته شده توسط کیانمهر در دوشنبه یکم خرداد 1391 و ساعت 14:12 |

انسانیت یک حیوان را ببینید شاید هستیم کسانی که از این میمون نا انسان تر هستیم

در یك پارك محلی در بنگال هنگامیكه دو نفر نابینا نتوانستند شیر آب را پیدا كنند. یك میمون مادر شیر آب را برای آنها باز كرد و تا زمانیكه آنها آب نوشیده و صورت خود را شستند . میمون همانجا ایستاد ، سپس شیر آب را بست و از آنجا دور شد. (جای تامل دارد...)

+ نوشته شده توسط کیانمهر در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:34 |

 

دنیا پر از جرم و جنایت است ٰ خدا فراموش شده است انسانهای بی گناه دوستان قدیمی و عزیز و آشنایان کم کم از میان ما می روند و به رحمت خدا نائل می شوند خبرهای عجیبی می شنویم ...مرگ دختر ۲۰ ساله ...سکته جوان ۱۹ ساله....افسردگی و ... چه شده است خودمان را به بیخیالی می زنیم که انگار هرچه بلا است مال همسایه است متاسفم متاسفم متاسفم.

فقر و ناامنی براحتی انسانهایی که از خودمان هستند را می بلعد فقر را همان آدم های پست فطرتی به سر این بیچارگان آوردند که خودشان در کاخ های مجلل غرب نشسته اند وای که چه عذابی دارند بعد از این خوشی زودگذر....

+ نوشته شده توسط کیانمهر در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:29 |

+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:58 |

حضرت مریم فوت نمود حضرت عیسی فرمود : مادر با من تکلم کن آیا می خواهی به دنیا بازگردی ؟ مریم گفت بله پسرم می خواهم بازگردم و در زمستانهای سخت عبادت کنم و در روزهای بسیار گرم روزه بگیرم این راه بسیار بیمناک است . . .

+ نوشته شده توسط کیانمهر در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 15:29 |
قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا
+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 21:29 |

بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند،

چه باک، وقتی یقین داریم که پروانه میشویم ...

+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 15:30 |

هنوز چشم برهم نگذاشته ایم سیزده بدر هم آمد و رفت ولی حیفم آمد چند نکته ایی را قید نکنم.

نمی دانم چرا سرمان را توی برف کردیم و روزها را سپری می کنیم سیزده بدر فقط رفتن به دامن دشت و صحرا و آتش روشن کردن و سیزده عدد سنگ از پشت سر انداختن برای دوری از بلا نیست اگر به اینها دلخوش کرده ایم وای برما که کلاه گشادی سرمان رفته است.

دوست عزیزم سیزده بدر فرصتی است که اگر هنوز موفق به بازسازی و تجدید نظر در روح و روان و کردارمان نشده ایم و هنوز خواب سال گذشته و افکار پلید در سرمان می چرخد تلنگر دیگری است که با آشتی با طبیعت با خود و خدایمان آشتی کنیم و شکر کنیم که امسال هم در کنار خانواده و خانواده هم در کنار ما بودند .

خرافاتی نباشیم و بدانیم صدقه دفع بلا می کند و احسان بر مرتبه ایمان ما می افزاید  و نه پرت نمودن ۱۳ تا سنگ /

متاسفم برای اون کسانی که ۱۳ روز از عید گذشت و بی خبرند از خودشون و خداشون اگه امروز برای رفتن به طبیعت به فکر برپا نمودن بساط غذا و کباب و فرش و زبانم لال مشروبات الکلی بودند و با ماشین رفتند و خوردندو در سایه درختان استراحت نمودند و در سبزه و گلزار بودند با ماشین هم تا خانه شان برگشتن : متوجه باشن روزی هم بعد مرگ با دست و بال خالی در دشت بی آب و علفی رها می شوند و توشه ایی ندارند. پس باید از این ثانیه به فکر بود ...

+ نوشته شده توسط کیانمهر در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 0:0 |

همیشه معتقد بودم که طبیعت به ما درسهای زیادی را می آموزد و فقط باید کمی دقت کنیم تا مثل یک استاد بزرگ درس ها و پندهایش را فرا بگیریم .

امروز توی حیاط خانه مان روی کباب پز کباب درست می کردم و جای شما خالی . هوا هم بارانی بود و سرد و من دستهایم را روی آتش گرفته بودم و به کباب ها خیره شده بودم حرارت آب کباب ها را در می آورد و مثل اشک های روانی روی آتش می ریخت و اما ریختن آب گوشت ها روی آتش .آتش بیشتر زبانه می کشید و شعله آن زیادتر می شد ناخداگاه یاد بعضی از آدمها افتادم که هرچه نزد آنها آه و ناله کنی و اشک هایت روان شود و درخواستی داشته باشی کینه و کدورت و ظلم آنها بیشتر می شود و از کباب شدن دل تو لذت می برند و خوشحال تر می شوند.

به راستی کباب شدن گوشت چه درس خوبی به ما میدهد که در نزد برخی افراد کباب شدن و دل سوخته شدن بر عکس به جای ترحم آنها باعث طغیان حرارت و کینه آنها می شود نظر شما چه است ؟ ؟ ؟

+ نوشته شده توسط کیانمهر در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 23:56 |
زندگی دفتری از خاطره هاست,یک نفر دردل شب,یک نفر دردل خاک ,یک نفر همدم خوشبختی هاست ,یک نفر همسفر سختیهاست, چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ماهمه همسفر ورهگذریم.....آنچه باقیست فقط خوبیهاست ./ (از یک دوست خوب)
+ نوشته شده توسط کیانمهر در پنجشنبه دهم فروردین 1391 و ساعت 23:49 |

سال جدید شروع شد سال ۹۱

با خودم خیلی فکر کردم که چه بنویسم اما به دلم نیامد از تبریک و امثال این کلمات استفاده کنم نمی دانم چرا ذهنم شدیدا به فکر رفتگان و گذشتگان است همانهایی که فکر می کردند که بهار سال بعد هستند و الان نیستند .

و ماهایی که فکر می کنیم سال جدید دیگر هستیم و اما خدا می داند که تقدیر چگونه رقم می خورد ؟

سال جدید شروع شد اما چه فایده که هنوز تغییر نکردیم تمام طبیعت زنده شد ما هنوز مرده ایم و این گذر زمان بر خواب عمیق حماقت ما پرده فراموشی می کشد تقصیری هم نداریم عجب بد زمانه ایی است خیلی بد تر از اون چیزی که فکرش را می کنیم .

چند روز قبل به زیارت اهل قبور رفتم که هم دیداری تازه کنم و هم تبریک سال نو را به رفتگانم بگویم سر قبر تمام دوستان و آشنایانی که در سال گذشته و سالهای قبل به رحمت رفته بودند رفتم برایشان فاتحه خواندم و سال نو را تبریک گفتم اما به سر بعضی از مزارها می رسیدم دلم پر می شد همونهایی که سال قبل این موقع ها بودند و شاد و خندان بودند و امروز سکوت ... و نتونستم از بغض حرفی بزنم و حتی فاتحه ایی بخوانم وقتی به دوستی رسیدم که سال نود در چهارم روز عید پر پر شده به لقای رحمانش شتافت . روی سنگ مزارش پر بود از دسته گل و سمنی آخه چند روز پیش اولین سالگردش بود پارسال با لباس تازه عیدی می داد و امسال در اوج شادی نوروز نیست.

نمی خواهم با نوشتن این حرفها کسی رو ناراحت کنم ولی باید دانست که من و شما هم رفتنی هستیم باید فکری کنیم باید چاره ایی بیندیشیم . بخدا قسم در شهر ما قبرستان پر شده است و به دامنه کوه کشیده شده است و بخدا قسم این زمین آماده خوردن گوشت و پوست ماست و به ما رحم نخواهد کرد مگر اعمال خودمان... 

 میگفت :

 زندگی ات، با گریه ی تولدت شروع شد ...

 سعی کن ؛ سر آخر با خنده ی وداع تو، و گریه وداع اطرافیان

 به پایان که نه،  به شروع زیبای دیگری متصل گردد ...

و اگر چنین زیستی ، یک روزِ سال که نه ، بلکه هر روزش برایت عید بوده است و مبارک ...

جهان سربه سر، حکمت و عبرت است

                    چرا بهره ی ما همه غفلت است؟

کیان مهر ۵/۱/۹۱

+ نوشته شده توسط کیانمهر در سه شنبه هشتم فروردین 1391 و ساعت 21:20 |
ماهی ها چقدر اشتباه می کنند

قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند ؟

آزمون زندگی ما پر از قلاب هایست که وقتی اسیر طعمه اش می شویم تازه می

فهمیم ماهیها بی تقصیرند.

حسد-کینه-خشم-لذت-غرور-انزجار-انتقام-ترس-شهوت و . . . من اسیر کدامین

 طعمه شدم؟

خداوندا دانشی عطا فرما تا از کنار این قلابها بگذرم که شاید دگر فرصتی برای

 برگشتن به پاکی دریا نباشد .  ش-س

+ نوشته شده توسط کیانمهر در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 22:32 |

اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم، هی می‌گفت: علی جان تویی، هی می‌گفتم: ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت: رضا جان تویی مادر، می‌گفتم: نه مادر جان اشتباه شده ببخشید، اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم: آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم.

اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد.

 

نکته: چه مادر و پدرها و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ماها هستن. ازشون دریغ نکنیم

+ نوشته شده توسط کیانمهر در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 9:18 |

 

آری دوستِ من،

میدانم زندگی کوتاه است ...

اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد ...

باید بهترین استفاده را از آن برد .

خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛

یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.

زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

+ نوشته شده توسط کیانمهر در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 22:15 |

 وقتی بچه بودم پدرم می گفت :  هر زمان خودت به

 تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی مرد شده ای.

 

  اما من به پسرم می گویم: هر وقت توانستی بند کفشهای دوست داشتنی

 ات را خودت باز کنی و آن را به پابرهنه ای ببخشی آنگاه مرد شده ای .

---------------------------------------------------------------------

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو

نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .

+ نوشته شده توسط کیانمهر در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 22:2 |

آنگاه که مرد به زنی نگاه می کند و دوباره می نگرد ، این نگاه دوم بیشتر از

هر چیز به کشیدن ماشه ی اسلحه ایی می ماند .

به دنبال این نگاه هورمونهای جنسی شلیک می شوند که تمام جای جای بدن را در می نوردد ، این هورمونهای جنسی ضربان قلب را تند ، رگهای اصلی را گشاد و رگ های کوچک و متوسط را تنگ می کند ، و فشار خون را نیز بالا می برد ، به پروستات می رسد و راه ادرار را بسته و در عوض راه مسیر آب زندگانی باز می شود و یک ماده پاک ، عطرآگین و پربار جاری می شود ، سپس در ترکیب شیمیایی خون تغیراتی پدید می آید تا روند نزدیکی جنسی مراحل تکمیلی خود را طی کند و نسل بشر همچنان باقی بماند .

اما هنگامی که انسان در طول روز چشمش را کنترل نمی کند چه اتفاقی می افتد ؟؟؟؟

هورمونهای جنسی در نقاط مختلف بدن از طریق رگ های خونی به گردش می افتد ، خداوند بزرگ می فرماید :((قل للمومنین یغضوا من ابصرهم و یحفظو فروجهم ذلک ازکی لهم )) ای پیامبر به ایمان داران بگو چشمشان را کنترل کنند و شرمگاههای خود را نیز نگه دارند ، این برای آنها بس بهتر و پاکتر است.

دانشمندان گفته اند : ازکی یعنی اطهر ، پاکتر همچنین می تواند به معنی سودمند تر و پاکیزه تر باشد اما پاکی یا از نظر پاک شدن از گناه ، یا دوری از بیماری هاست زیرا ؛ حذیفه از پیامبر (ص) روایت کرده که فرمود : ((النظره سهم من سهام ابلیس مسمومه من ترکها من خوف الله جل و عز اثابه الله ایمانا یجد حلاوه فی قلبه)) یعنی نگاه به نامحرم تیری از تیرهای زهرآگین شیطان است هر کس از ترس خدا از آن بپرهیزد خداوند در پاداش ایمانی به او می دهد که شیرینی اش را در قلبش احساس کند ./

 

بر روی ادامه مطالب کلیک نمائید ./


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کیانمهر در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 23:2 |
فریب مشابهت روز و شبها را نخوریم . امروز " دیروز

نیست و فردا " امروز نمی شود .

 

اگر به هر دلیلی روزه نمی گیریم برکت و عظمت این ماه را درک کنیم و حداقل نمازهایمان را اول وقت

بخوانیم تا مشمول رحمت بیکران پروردگارمان شویم . صدقه - تلاوت قرآن برای رفته گانمان -توبه و آمرزش

طلبیدن-به یاد مرگ و عذاب قبر بودن-به اینکه لحظات به سرعت سپری می شوند و وقت به پایان نزدیک

می شود-چشم پوشی از نگاه به نامحرم و سعی در خود سازی معنوی خودمان در این ماه و تمرین

اخلاق خوش را فراموش نکنیم و در این ماه غنیمت بشماریم .

+ نوشته شده توسط کیانمهر در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 14:49 |
+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:32 |

مرد در چمنزار

مرد نجوا كرد : « خدایا با من صحبت كن » ، یك چكاوك آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت:« خدایا با من صحبت كن » ، آذرخش در آسمان غرید

ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد : « خدایا یك معجزه به من نشان بده » ، یك زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد ناامیدانه گریه كرد و گفت : « خدایا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم »

پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس كرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شكست و در حالی كه خدا را درك نكرده بود ازآنجا دور شد!!

+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:18 |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. 

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

+ نوشته شده توسط کیانمهر در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:14 |
سرنوشت دانش آموزان مدرسه شهید رحمتی روستای درودزن از توابع مرودشت در استان فارس پس از آتش سوزی/ عکاس: فرامرز میرآبادی-فارس ( این گزارش دارای تصاویر دلخراش است)
 

نرگس براي عكاس نمي‌خندد

 نرگس در كنار ديگر بچه‌هاي قرباني غفلت ما در كنار

بچه‌هاي روستا براي گرفتن يك عكس حاضر مي‌شود اما او براي عكاس نمي‌خندد.

به گزارش خبرنگار فارس، برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌هاي چوبي در دست كه در آن ‌چهره‌هايي متفاوت از تصوير فعلي‌اشان را نشان‌ مي‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان كرد كه چرا نبايد يك بخاري استاندارد در كلاسشان مي‌بود، و انگشت‌هاي ذوب شده‌ نرگس در كنار كتاب فارسي كلاس سوم ما را ناخودآگاه به ياد حسنك كجايي، تصميم كبري، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگيز ديگر اين دوره انداخت.
نمي‌دانيم وقتي به درس پترس فداكار مي‌رسند، چه تصويري از انگشت پترس در ذهنشان شكل خواهد گرفت و حتي نمي‌دانيم آيا به خاطر گرمي مشعل دهقان فداكار، او را دوست مي‌دارند.
دختركان و پسركاني با قاب‌هاي بزرگ در دست كه حسرت و رنج در چشمانشان موج مي‌زند، بچه‌هايي كه رنگ نداشته ديوار خانه‌اشان حكايت از جيب خالي والدينشان براي هزينه‌هاي سرسام‌آور درمان دارد و نمي‌دانيم چرا تا به امروز گره‌هاي چروك چهره‌‌هايشان كه قرار بود ترميم شوند، هنوز باز نشده است و اين پرسش كه آيا در ميان سيل پزشكان اين مرز و بوم كسي حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمي براي صورتكان اين بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول كرده است.
نرگس در روستايشان مي‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان مي‌دود تا شايد با سر و صداي مرغ و خروس‌هاي خانه بتواند اندكي خود را تخليه كند.
نرگس در كنار ديگر بچه‌هاي قرباني غفلت ما در كنار بچه‌هاي روستا براي گرفتن يك عكس حاضر مي‌شود اما او براي عكاس نمي‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز مي‌كند، به زحمت و با كمك دست ديگر مداد سياه را در دست مي‌گيرد و در سطر اول مي‌نويسد: اي كاش كلاسمان آتش نمي‌گرفت.

+ نوشته شده توسط کیانمهر در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 14:8 |