+ نوشته شده توسط آسمونی در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 11:42 |

+ نوشته شده توسط آسمونی در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 12:51 |

25 اسفند ماه سالروز جنایت وصف نشدنی صدام ، در بمباران شیمیایی حلبچه

 

این حمله نزدیک به ۳۲۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر را کشت و نزدیک به ۷۰۰۰ هزار تا ۱۰۰۰۰ هزار نفر را زخمی کرد که اکثراً از غیرنظامیان بودند؛ صدها تن دیگر بر اثر عواقب، بیماری‌ها و نقص جسم در هنگام تولد در سال‌ها پس از حمله کشته شدند. حادثه‌ای که به صورت رسمی به عنوان نسل‌کشی  شناخته شد و هنوز به عنوان بزرگترین حملهٔ شیمیایی مستقیم به یک منطقهٔ شهرنشین در تاریخ باقی‌مانده‌است

+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 0:18 |

+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 0:47 |

محسن رضایی شهادت مهدی باکری را با چشمانی گریان روایت کرد

رضایی در حالی که اشک می‌ریخت، گفت: می‌خواهم راز دجله را بگویم؛‌ رازی که تاکنون چیزی در مورد آن نوشته نشده است. این راز آن است؛ تلاش می‌کردیم با مهدی ارتباط بیسیم برقرار کنیم. غلبه آتش و فشار تانکهای دشمن زیاد شده بود. از احمد کاظمی خواستم که به مهدی بگوید بازگردد اما او گفته بود جنگ، جنگ آتش است و نمی‌توانم برگردم. اتفاقا اینجا جای خوبی است، اگر می‌توانی خودت هم به اینجا بیا. پس از آن خودم هم تلاش کردم که با مهدی صحبت کنم اما او فرار می‌کرد. مهدی بین دوراهی خود و غیرتش مانده بود. غیرتش حکم می‌کرد که بماند و خودش می‌گفت که به عقب بیاید. من می‌دانستم که اگر با او صحبت کنم از طرفی به دلیل آنکه نماینده امام هستم می‌توانم او را بازگردانم. همچنین بین من و آقا مهدی رابطه دلی خاصی وجود داشت که او را به عقب می‌آورد. تنها تصویری که می‌توانم از آن لحظات ارائه بدهم لحظه حضور حضرت ابوالفضل (ع) کنار رود فرات است.

وی ادامه داد: من مهدی را خوب می‌شناختم. وقتی محاصره شد از آنجایی که می‌دانست جنگ به بن‌بست رسیده و تنها راه موفقیت در عملیات «بدر» حفظ «دجله» است، مانده بود چکار کند، چون دیگر دجله قابل حفظ نبود. رفتار او من را یاد تلاش حضرت ابوالفضل (ع) برای حفظ مشکی که دیگر قابل حفظ نبود، می‌اندازد. مهدی دچار حالت شرمندگی شده بود و عملا پیش از آنکه گلوله به او بخورد کشته شده بود. لذا در آن لحظه گلوله‌ای به پیشانی او می‌خورد و روی زمین می‌افتد. پس از آن قایقی می‌آید که او را به عقب بیاورد اما آن قایق را دشمن می‌زند و پیکر مهدی به رود دجله می‌افتد. از آنجا به اروند می‌رود و در خلیج فارس به ابدیت می‌پیوندد. من فکر می‌کنم او یک دعا در آن لحظه کرد و آن این است که خدایا آبروی مرا حفظ کن. یعنی او در آن لحظه از اینکه پیکرش به عقب بیاید شرم داشت.

منبع : تابناک /www.tabnak.ir

 

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 13:29 |
پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت.پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون از کافی شاپ منتظر بودند با بی حوصلگی گفت :35 سنت
پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار یک بستنی آورد و صورت حساب را به پسرک دادو رفت،پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه درروی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد.
آری شکسپیر زیبا میگوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را بدست می آورند،و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند.

+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ و ساعت 12:32 |

پسر 16ساله ای ازمادرش پرسید:مامان برای تولد 18سالگیم چی کادو میگیری?مادر:پسرم هنوز خیلی مونده،پسر 17ساله شدیک روزحالش بدشد مادر اورابه بیمارستان برددکتر گفت پسرت بیماری قلبی داره پسر ازمادرش پرسید??مادر من میمیرم?? مادر فقط گریه کرد،پسرتحت درمان بود، همه فامیل برای تولد 18 سالگی اش تدارک دیدندوقتی پسر به خانه آمدمتوجه نامه ای که روی تختش بودافتاد، پسرم،اگر این نامه رامیخوانی یعنی همه چیز عالی انجام شده یادته یه روز پرسیدی برای تولدت چی کادو میخوای??ومن نمیدونستم چه جوابی بدم من قلبم رو به تو دادم ازش مراقبت کن و تولدت مبارک،،هیچ چیز توی دنیا بزرگتر از قلب مادرو عشقش نیست ،،،، كپي واسه اونايي كه عاشقه مادرشونن ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ و ساعت 22:59 |
دوستی می گفت:
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...
بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,
به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه ,,
دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,
دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,
من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,
ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,
یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید.
آیامی دانی که وقتی قرآن را بادستت لمس می کنی شیطان خشمگین می شودوهنگامی که آن رابازمی کنی گریه می کند،وهنگامی که بسم الله می گویی ازپامی افتد وهنگامی که شروع به خواندن کردی دنیا رویش می افتد،وآیامی دانی اگرفکرکردی این پیام رابرای کسی بفرستی پس شیطان کوشش می کند که تورا ازاین کار بازدارد دستی که این پیام رابفرستد آتش جهنم آن رالمس نکند،آیا این پیام دردست تو می ماند… این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غم هایتان از بین میرود سُبحانَ الله یا فارِجَ الهَمّ وَ یا کاشِفَ الغَمّ فَرِّج هَـمّی وَ یَسّر اَمری وَ ارحِم ضَعفی وَ قِلَـّةَ حیلَتی وَ ارزُقنی حَیثَ لا اَحتَسِب یا رَبَّ العالَمین حضرت محمد  د(ص) فرمودند: هر کسی مردم را از این دعا باخبر کند در گرفتاریش
گشایش پیدا میکند!
+ نوشته شده توسط آسمونی در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ و ساعت 11:37 |

زيباترين حس سجده اين است که در گوش زمين پچ پچ ميکنى،  اما در "آسمان"صداى تو را ميشنوند...
وقتی بهترین ها را برای دیگران می خواهید،
افکارتان بکر است و زلال!
در کلام آسمانی آمده است:
دعا قضا را برمی گرداند، هرچند آن را محکم کرده باشند !
به همین سادگی …
کمترین مهربانی این است که برای هم دعا کنیم!
با تمام وجود، بهترینها را از خداوند برایتان طلب می کنم… . خدا همیشه آنلاینه....
کافیه
 دلت رو به روز رسانی کنی
اون موقع میبینی که در تک تک لحظات کنارتـــ بوده
و هست و خواهد بود....
اگر دیدی خط ها شلوغه و حس میکنی جوابی نمیاد،
از پسورد "خدایا پناهم ده" استفاده کن...
خدا به این پسورد حساسه و به سرعت نور جواب میده!
گاهی که حس میکنیم ارتباط قطع شده!
مشکل از مخاطب نیست
دل ما ویروس گرفته...


+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 22:20 |
عالم ز برایت آفریدم، گله کردی

از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی

 گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند

صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی

جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور

 از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی

 گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم

بر بخشش بی منت من هم گله کردی

 با این که گنه کاری و فسق تو عیان است

 خواهان توأم، تویی که از من گله کردی

 هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم

با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی

 صد بار تو را مونس جانم طلبیدم

از صحبت با مونس جانت، گله کردی

 رغبت به سخن گفتن با یار نکردی

با این که نماز تو خریدم، گله کردی

 بس نیست دیگر بندگی و طاعت شیطان؟؟

 بس نیست دگر هرچه که از ما گله کردی؟؟!

 از عالم و آدم گله کردی و شکایت

 خود باز خریدم گله ات را، گله کردی

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 12:30 |
دکتر نیستم...
اما برایت 10دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است..
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کرد..
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
خورشید،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
فراموش نکن "مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها......
(نیما یوشیج)

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 0:37 |
چقدر هفتاد هشتاد سال کم است برای دیدن تمام دنیا!
برای بودن با تمام مردم دنیا!
چقدر حیف است که من میمیرم و غواصی در عمق اقیانوس ها را تجربه نمی کنم !
میمیرم و حداقل یکبار زمین را از روی کره ماه نمی بینم !
دلم می خواست چند سال در یک جنگل یا یک روستا زندگی کنم .
چند سالی را هم در چند کشور دیگر با آداب و رسومی دیگر.
دلم میخواست چند کلیسا و معبد و مسجد بزرگ جهان را میدیدم و با پیروان ادیان مختلف حرف میزدم .
دلم میخواست یکبار هم که شده از ارتفاعی بلند و مهیب پرواز ميكردم
دلم می خواست...
 
دلم می خواست های من زیادند ، بلندند ، طولانی اند . اما مهمترین  دلم می خواستم این است که انسان باشم انسان بمانم و انسان محشور شوم .
چقدر وقت کم است . تا وقت دارم باید مهر بورزم به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا با من نفس میکشند ،باید مهربورزم به همین جغرافیایی که سهم چشمهای من از جهان است..

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 0:36 |

سکوت" گورستان" را می شنوی ....

 

دنیا ارزش این همه فریاد زدن را ندارد .

+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 23:19 |
رسید امشب غم به آغوش شهرم
خیسم از باران رازهای نگفته ام 
عطر تنهایی
در این وادی پر درد می خندد
باران آهسته به کوچه ها سر می زند
برگ های زرد عروس  شاخه ها می شوند
پاییز پنجه در پنجه دی
سایه هامان همچنان

شب را نقاشی می کنند.... . . .

+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 21:3 |

نامه ای از خانۀ سالمندان

تیک تاک ساعت اینجا مرا یاد تو می اندازد
پسر کوچک من یادت نیست
تا سحر بر سر بالین تو بیدار نشستم
که مبادا پشه ای
بزند نیش بر آن صورتِ زیبای تو فرزندِ گلم
یا که در نیمۀ شب ها نکند شیر بخواهی
و من از گریه و بی تابی تو
خواب ، وغافل باشم
پسر دلبندم
من در اینجا پدری می بینم
که به تنهایی خود می گِرید
مادری گوشۀ دیوار پریشان وضعیف
خیره بر سقف
و شاید مرگ است
حال و احساسِ همه طوفانیست
و به هر ثانیه یک عُمر تلاطم دارد
سوز این حالِ غریب
می زند طعنه به سرمای وجود
و چه اینجا سرد است
وای انگار زمستان شده است
نکند خوب نپوشی تو لباس
این تمام تنشِ ذهن من است
چون که در لرزشِ دستانِ نحیفم انگار
نیست دیگر که توانی به پرستاری تو
من در این حالِ ضعیف
من در این حالِ به ظاهر دَم مرگ
از خدا میخواهم
برود خار به چشمم اما
نرود خار به پای تو عزیز مادر

***************************
***************************

تقدیم به تمام والدین بی ملاقاتی در آسایشگاه سالمندان (سروده محمد علی شیر  علی پور)

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 23:28 |
وقتی دختر ٧ ساله برای رفتن به مدرسه لباس فرم جدیدش را پوشید تا برای شروع اولین روز تحصیلی در کنار همکلاسی‌های جدیدش به مدرسه برود، هیچ‌کس تصور نمی‌کرد او در راه مدرسه قربانی سرنوشت تلخی شود.
 
به گزارش شهروند، رویا تنها ٧‌سال داشت. تمام روزهای شهریورماه را در آرزوی رفتن به مدرسه سپری کرده بود. از مدت‌ها پیش در مدرسه شکوفای یاسوج ثبت‌نام کرده بود. می‌دانست که بعد از گذراندن دوران پیش‌دبستانی امسال وارد مقطع ابتدایی می‌شود. هیجان زیادی داشت، تا این‌که کم‌کم روزهای آغاز‌سال تحصیلی نزدیک شد باید یک روز قبل از اول مهر برای جشن شکوفه‌ها و آشنا شدن با بچه‌ها به مدرسه می‌رفت. آن‌شب کنار کیف و کتاب‌هایش خوابش برد. عقربه‌ها ساعت ٦ صبح ٣١ شهریور ماه را نشان می‌داد که رؤیا کوچولو با شنیدن صدای مادرش از خواب بیدار شد.  خوشحال بود و آرام و قرار نداشت. می‌خواست زودتر لباس‌های فرم‌اش را بپوشد و به مدرسه برود. برای آشنا شدن با همکلاسی‌های جدیدش خیلی کنجکاو بود اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد دختر بچه کلاس اولی در روز جشن شکوفه‌ها هرگز به مدرسه نرسد.  
 
لبخند کبود
 
بند کفش‌هایش را که بست دستان کوچکش را در دستان مادرش گذاشت. صدای خنده و جیغ شادی‌اش در حیاط پیچیده بود.  بالا و پایین می‌پرید و برای رسیدن به مدرسه لحظه‌شماری می‌کرد.  اما هنوز چندقدم در حیاط خانه‌شان برنداشته بود، که ناگهان ورق برگشت. صدایش قطع شد، دردی عمیق تمام و جود کوچکش را فرا گرفت و در یک چشم بر هم زدن دستانش از مادرش جدا شد.  مادر رؤیا که با دیدن حال عجیب او شوکه شده بود، وحشت‌زده دخترش را در آغوش گرفت. روی موزاییک‌های حیاط نشستند لبخند شاد دخترک روی چهره کبودش محو شده بود. پدر و مادر جوان درحالی‌که از همسایه‌هایشان کمک می‌خواستند با اورژانس تماس گرفتند. تا این‌که چشم‌های رؤیا کوچولو در آغوش مادر به آرامی بسته شد.
 
خبر هولناک
 
چنددقیقه بعد صدای آژیر آمبولانس در منطقه اکبرآباد یاسوج پیچید. پزشک اورژانس بلافاصله به سمت دخترک کوچکی رفت که بی‌هوش در آغوش مادرش افتاده بود. پزشکان اورژانس عملیات احیای دختربچه ٧ساله را آغاز کردند اما قلب کوچک رؤیا از تپیدن باز ایستاده بود. هنوز امید به زنده ماندن دخترکی که برای رفتن به اولین روز مدرسه، همین چنددقیقه پیش صدای فریاد‌های شادی‌اش در گوش مادر پیچیده بود وجود داشت. با تلاش پزشکان اورژانس رؤیا به بیمارستان امام سجاد(ع) یاسوج منتقل شد.   اما تا رسیدن به بیمارستان رؤیا به دلیل ایست قلبی جان سپرد و تلاش‌های کادر پزشکی هم هیچ کمکی به سرنوشت تلخ این کودک ٧ ساله نکرد.  
 
حسرت ابدی
 
حالا دو روز از اول مهرماه می‌گذرد، همکلاسی‌های رؤیا به مدرسه رفته‌اند و پشت نیمکت‌های مدرسه جای خالی او دیده می‌شود.  نامش هنوز در لیست حضور و غیاب معلم مدرسه شکوفا به چشم می‌خورد. خانواده عباسی در شوک از دست دادن دخترک ٧ ساله‌شان هستند. مهدي عباسی پدر رؤیا از مرگ فرزندش شوکه است.  او درحالی‌که می‌گوید همسرش هم حال و روز خوبی برای مصاحبه ندارد از زندگی کوتاه فرزندش به «شهروند» گفت:  «رویا فرزند اول ما بود.  به غیراز او یک پسر ٢ ساله هم داریم. رؤیا هیجان خاصی بر‌ای رفتن به مدرسه از خود نشان می‌داد.  همیشه در برابر سؤال اقوام و دوستانمان که از او می‌پرسیدند: «امسال کلاس اولی هستی» فریاد خوشحالی سر می‌داد و از رؤیای رفتن به مدرسه می‌گفت. شب حادثه قرار بود صبح ٣١ شهریور ماه همراه مادرش برای جشن شکوفه‌ها به مدرسه برود بیش از پیش هیجان داشت. ساعت ٦ صبح روز یکشنبه بود که از خواب بیدار شدیم.  وقتی رؤیا لباس‌هایش را پوشید از خانه بیرون رفتیم.  من چند قدم جلوتر از او و مادرش بودم که ناگهان صدای خنده‌های رؤیا قطع شد.  او در آغوش مادرش بی‌هوش شد.  وقتی آمبولانس آمد مرگش را تأیید کرد. اما به درخواست ما به بیمارستان منتقل شد، در بیمارستان هم تجهیزات کافی وجود نداشت که متأسفانه دیگر کار از کار گذشته بود. رؤیا دیگر نفس نمی‌کشید.
 
مهدي عباسی در رابطه با این‌که آیا فرزندش بیماری خاصی داشته یا نه به شهروند گفت: «رؤیا هیچ بیماری نداشت، فقط کمی لاغر و ضعیف بود. به همین خاطر از مدتی قبل به یک پزشک متخصص تغذیه در شیراز مراجعه کردیم.  او تحت درمان بود تا به وزن‌ایده‌آل برسد، هر از گاهی هم برای ادامه درمان به شیراز می‌رفتیم. اما او هیچ سابقه‌ای از بیماری نداشت و همه آزمایش‌هایی که داده بود سلامتش را تأیید می‌کرد.»
+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 14:48 |

+ نوشته شده توسط آسمونی در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 23:29 |

نوشته ای از : ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم ، کمتر حرف میزدم و بیشتر گوش میکردم .
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم ، حتی اگرفرش  خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام فرسوده بود.
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند ، نگران کثیفی خانه ام نمی شدم.
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم ، بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندد.
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم ، هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ، چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم.
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند ، هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن ، دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم : دوستتان دارم .
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد ، هر دقیقه آن را متوقف میکردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات میدادم و هرگز آن را پس نمی دادم.

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 22:34 |
ﻣـــــــــــــــﻦ !!...
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!..
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺭﻭﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ :
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!..."
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!...
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻤﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !!...
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻤﺒﻮﺩﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ !!...
ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ !!...
ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ !!...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ !!...
ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ..

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 22:31 |
 

وﺻﻴﺘﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺯ ﺍنیشتین:



ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﻭﺯﯼ، ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﭼﻬﺮﻩ ﯾﮏ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﻭ ﺷﮑﻮﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﻠﺐ ﺟﺰ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﯽ ﭘﯿﺎﭘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﺧﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﻮﻩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﮐﻠﯿﻪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺼﻔﯿﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯾﻢ، ﻋﻀﻼﺗﻢ، ﺗﮏﺗﮏ ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻠﺞ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯿﺪ.
ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺯ ﻣﻐﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺎﻭﯾﺪ، ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻻﺯﻡ ﺷﺪ، ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺁﻥﻫﺎ ﭘﺴﺮﮎ ﻻﻟﯽ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭ ﺭﮔﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﯾﯽ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺸﻨﻮﺩ.
ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺴﭙﺎﺭﯾﺪ، ﺗﺎ ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺸﮑﻔﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
ﺧﻄﺎﻫﺎﯾﻢ، ﺿﻌﻔﻬﺎﯾﻢ ﻭ ﺗﻌﺼﺒﺎﺗﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻧﻢ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﻧﺪ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 22:28 |

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...
دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او
آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ...
پس خود را گناهکار مبين

من عيسي نامي را ميشناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد ... و تنها
يکي سپاسش گفت!!!

من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ... يکي سپاسش مي
گويد و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ... از تو براي
مهربانيت قدرداني ميکنند.
پس از ناسپاسي هايشان مرنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش... که اين روح
توست كه با مهرباني آرام ميگيرد
تو با مهر ورزيدنت بال و پر ميگيري ...
خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ...
پس به راهت ادامه بده
دوست بدار نه براي آنکه دوستت بدارند ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 0:39 |

دستانت رادر اوج پذیرفتن عشق ...

در میان دستانم بگذار ....

وبدان تنها در این میان عشق سخن می گوید...

  بی هیچ رنگ و ریایی ....

از گرمای محبت این بودن ...

عشق را می ستایم...

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 1:25 |

جها نهای آسمانی فرا سوی دید آدمیان قرار دارند....و لیکن

همانقدر واقعی هستند !همانند زمینی که برآن قدم میگذاریم....

خدا را هنگام به سر بردن در کا لبد جسمانی بیابید.تمام انچه آدمی

برای این اقدام نیاز دارد! عبارت است از یک نقشه راهنما و یک قلب مشتاق....

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 1:23 |

فریاد زدم در اولین روز خزان...

خزان فصل بود و بهار من...

روز شروع برگ ریزان بود

فصل شروع به بار نشستن برگها یم...

با ضر به ای به پشتم. اولین نوازش دنیا را حس کردم...

این جا کجاست نیا مدی .....تنبیه شدی...

شاید به فال نیک باشد...

دنیا را دیدم. پا ک بود با اسما نی ابی...

چون پا ک بودم در شروع زند گی...

دنیا را دیدم زیبا بود ...چون تولد و زیستن زیباست...

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 1:20 |

تبسم کنید...تبسم کنید... باور کنید اطمینان خاطر می اورد.

این اطمینان ارامش را برایتان هدیه می اورد...

برای تبسم کردن نیاز به مکان و زمان خاصی نیست...

با تبسم کردن عشق را به قلبتان هدیه میدهد...

برای ارام شدن ...تبسم کنید...

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 1:18 |

وقتـی آدم ها شما را ترک می کنند مانعشـان نشوید،

شما با کسانی که رهایتان می کنند آینده ای نـدارید .

آینده شما آنهایی هسـتند که در زندگیتان می مانند

و در همـه حال همراه و همقـدم شما هسـتند ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 1:10 |

آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛و چشم های گرانبها و با ایمان او،زندگی را آنگونه که [زمانی

میدید ] نمیبینند؛زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن ...

زمانی که اندوهگین است،بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،اگر ازتو چیزی میپرسد

او را پاسخگو باش و اگر دوباره پرسید باز هم پاسخگو باش،واگر دگربار پرسید دگربار پاسخش

گو،نه از روی ناشکیبایی،بلکه با آرامشی مهربانانه.واگر تورا به درستی درنمی یابد،شادمانه همه

چیز را برای او بازگو.

ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند ...

آدولف هیتلر

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 1:8 |

خلبان پرواز روز یکشنبه هواپیمای ایران ١٤٠ هسا از بازنشسته‌های نیروی هوایی ارتش کشورمان و از قهرمانان روزهای جنگ بوده است. با وجود ٦ دهه زندگی، ٤ دهه تجربه خلبانی را در کارنامه‌اش داشته اس ت. بدون‌شک او در بعد عملیاتی در زمره متخصصان بوده و اگر دستور برج مراقبت را  اجرا کرده بود حتما سقوط روی ساختمان‌های مسکونی انجام می‌شد. بی‌شک خلبان ایزدپناه در صورت عدم برخورد با کابل فشار قوی، در انتهای خیابان شیشه مینا فرو می‌آمد و در صورتی که دم هواپیما کنده می‌شد سکان عمودی و افقی به کل بر هم می‌خورد و توان هدایت از دستان او خارج می‌شد. درحالی‌که باید گفت در زمان پایین آمدن، بال هواپیما کنده شده و با بال و دماغ روی زمین برخورد می‌کند، که این نیز موجب آتش‌سوزی گسترده این هواپیما بوده است.

 ذکر این نکته نیز ضروری است که چون زمان زیادی از آغاز پرواز نگذشته بوده، بنزین زیادی در بال‌های هواپیما ذخیره بوده است و به دلیل ‌درصد قابلیت اشتعال بالای این نوع بنزین انفجار و حجم آتش‌سوزی بیشتر از آنچه می‌بایست، بوده است. به گفته کارشناسان، خلبان ایزدپناه بهترین و انسانی‌ترین عکس‌العمل را از خود نشان داده است. افزون بر این خلبان زمانی که دیده است کاری از او ساخته نیست، به سمتی که خلوت‌تر از دیگر نواحی بوده است رفته و تنها موجب زخمی شدن چند نفر اطراف کارخانه شیشه‌سازی شده است که این موضوع نیز خیلی رسانه‌ای نشده است.

 

با آرزوی مغفرت برای رفته گان و صبر برای بازماندگان

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 15:8 |
ﻫَﺮﭼﯽ ﺍَﺯﺵ ﻣﯽ ﭘُﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮاﺑﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ
گفتم : ﻣَﻨﻮ ﻣﯽ شناسی؟ گفت ﺁﺭﻩ
گفتم : اینجا راحتی ؟ گفت: ﺁﺭﻩ
گفتم : خوشحالی که اینجایی؟ گفت: ﺁﺭﻩ
گفتم: می خوای ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ یه ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺩﻟﺖ واشه ؟!
یه دفه ﺟﯿﻎ و داد و فریاد کرد و گفت ﻧﻪ ! ﻧﻪ ! ﻧﻪ و رفت یه گوشه پشتش رو کرد بهم و شروع کرد به گریه کردن !!
ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ پرستار آسایشگاه میگه: ﺁﺧﻪ با ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻬﻮﻧﻪ گولش زدن و ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ خونه‌سالمندان و ﺍﯾﻦ ﺳﻮاﻝ رو ﻧﺒاﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ…

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 11:56 |

 در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است. ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید

که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی،

هر کاری از دستت بر می آید، بکن......

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 23:7 |