وقتی دختر ٧ ساله برای رفتن به مدرسه لباس فرم جدیدش را پوشید تا برای شروع اولین روز تحصیلی در کنار همکلاسی‌های جدیدش به مدرسه برود، هیچ‌کس تصور نمی‌کرد او در راه مدرسه قربانی سرنوشت تلخی شود.
 
به گزارش شهروند، رویا تنها ٧‌سال داشت. تمام روزهای شهریورماه را در آرزوی رفتن به مدرسه سپری کرده بود. از مدت‌ها پیش در مدرسه شکوفای یاسوج ثبت‌نام کرده بود. می‌دانست که بعد از گذراندن دوران پیش‌دبستانی امسال وارد مقطع ابتدایی می‌شود. هیجان زیادی داشت، تا این‌که کم‌کم روزهای آغاز‌سال تحصیلی نزدیک شد باید یک روز قبل از اول مهر برای جشن شکوفه‌ها و آشنا شدن با بچه‌ها به مدرسه می‌رفت. آن‌شب کنار کیف و کتاب‌هایش خوابش برد. عقربه‌ها ساعت ٦ صبح ٣١ شهریور ماه را نشان می‌داد که رؤیا کوچولو با شنیدن صدای مادرش از خواب بیدار شد.  خوشحال بود و آرام و قرار نداشت. می‌خواست زودتر لباس‌های فرم‌اش را بپوشد و به مدرسه برود. برای آشنا شدن با همکلاسی‌های جدیدش خیلی کنجکاو بود اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد دختر بچه کلاس اولی در روز جشن شکوفه‌ها هرگز به مدرسه نرسد.  
 
لبخند کبود
 
بند کفش‌هایش را که بست دستان کوچکش را در دستان مادرش گذاشت. صدای خنده و جیغ شادی‌اش در حیاط پیچیده بود.  بالا و پایین می‌پرید و برای رسیدن به مدرسه لحظه‌شماری می‌کرد.  اما هنوز چندقدم در حیاط خانه‌شان برنداشته بود، که ناگهان ورق برگشت. صدایش قطع شد، دردی عمیق تمام و جود کوچکش را فرا گرفت و در یک چشم بر هم زدن دستانش از مادرش جدا شد.  مادر رؤیا که با دیدن حال عجیب او شوکه شده بود، وحشت‌زده دخترش را در آغوش گرفت. روی موزاییک‌های حیاط نشستند لبخند شاد دخترک روی چهره کبودش محو شده بود. پدر و مادر جوان درحالی‌که از همسایه‌هایشان کمک می‌خواستند با اورژانس تماس گرفتند. تا این‌که چشم‌های رؤیا کوچولو در آغوش مادر به آرامی بسته شد.
 
خبر هولناک
 
چنددقیقه بعد صدای آژیر آمبولانس در منطقه اکبرآباد یاسوج پیچید. پزشک اورژانس بلافاصله به سمت دخترک کوچکی رفت که بی‌هوش در آغوش مادرش افتاده بود. پزشکان اورژانس عملیات احیای دختربچه ٧ساله را آغاز کردند اما قلب کوچک رؤیا از تپیدن باز ایستاده بود. هنوز امید به زنده ماندن دخترکی که برای رفتن به اولین روز مدرسه، همین چنددقیقه پیش صدای فریاد‌های شادی‌اش در گوش مادر پیچیده بود وجود داشت. با تلاش پزشکان اورژانس رؤیا به بیمارستان امام سجاد(ع) یاسوج منتقل شد.   اما تا رسیدن به بیمارستان رؤیا به دلیل ایست قلبی جان سپرد و تلاش‌های کادر پزشکی هم هیچ کمکی به سرنوشت تلخ این کودک ٧ ساله نکرد.  
 
حسرت ابدی
 
حالا دو روز از اول مهرماه می‌گذرد، همکلاسی‌های رؤیا به مدرسه رفته‌اند و پشت نیمکت‌های مدرسه جای خالی او دیده می‌شود.  نامش هنوز در لیست حضور و غیاب معلم مدرسه شکوفا به چشم می‌خورد. خانواده عباسی در شوک از دست دادن دخترک ٧ ساله‌شان هستند. مهدي عباسی پدر رؤیا از مرگ فرزندش شوکه است.  او درحالی‌که می‌گوید همسرش هم حال و روز خوبی برای مصاحبه ندارد از زندگی کوتاه فرزندش به «شهروند» گفت:  «رویا فرزند اول ما بود.  به غیراز او یک پسر ٢ ساله هم داریم. رؤیا هیجان خاصی بر‌ای رفتن به مدرسه از خود نشان می‌داد.  همیشه در برابر سؤال اقوام و دوستانمان که از او می‌پرسیدند: «امسال کلاس اولی هستی» فریاد خوشحالی سر می‌داد و از رؤیای رفتن به مدرسه می‌گفت. شب حادثه قرار بود صبح ٣١ شهریور ماه همراه مادرش برای جشن شکوفه‌ها به مدرسه برود بیش از پیش هیجان داشت. ساعت ٦ صبح روز یکشنبه بود که از خواب بیدار شدیم.  وقتی رؤیا لباس‌هایش را پوشید از خانه بیرون رفتیم.  من چند قدم جلوتر از او و مادرش بودم که ناگهان صدای خنده‌های رؤیا قطع شد.  او در آغوش مادرش بی‌هوش شد.  وقتی آمبولانس آمد مرگش را تأیید کرد. اما به درخواست ما به بیمارستان منتقل شد، در بیمارستان هم تجهیزات کافی وجود نداشت که متأسفانه دیگر کار از کار گذشته بود. رؤیا دیگر نفس نمی‌کشید.
 
مهدي عباسی در رابطه با این‌که آیا فرزندش بیماری خاصی داشته یا نه به شهروند گفت: «رؤیا هیچ بیماری نداشت، فقط کمی لاغر و ضعیف بود. به همین خاطر از مدتی قبل به یک پزشک متخصص تغذیه در شیراز مراجعه کردیم.  او تحت درمان بود تا به وزن‌ایده‌آل برسد، هر از گاهی هم برای ادامه درمان به شیراز می‌رفتیم. اما او هیچ سابقه‌ای از بیماری نداشت و همه آزمایش‌هایی که داده بود سلامتش را تأیید می‌کرد.»
+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه سوم مهر 1393 و ساعت 14:48 |

+ نوشته شده توسط آسمونی در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 و ساعت 23:29 |

نوشته ای از : ارما بومبک
اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم ، کمتر حرف میزدم و بیشتر گوش میکردم .
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم ، حتی اگرفرش  خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام فرسوده بود.
اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند ، نگران کثیفی خانه ام نمی شدم.
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم ، بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندد.
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم ، هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ، چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم.
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند ، هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن ، دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم : دوستتان دارم .
اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد ، هر دقیقه آن را متوقف میکردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات میدادم و هرگز آن را پس نمی دادم.

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و نهم شهریور 1393 و ساعت 22:34 |
ﻣـــــــــــــــﻦ !!...
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!..
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺭﻭﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ !!...
ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ :
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!..."
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!...
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻤﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ !!...
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻤﺒﻮﺩﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ !!...
ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ !!...
ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ !!...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ !!...
ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ..

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و نهم شهریور 1393 و ساعت 22:31 |
 

وﺻﻴﺘﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺯ ﺍنیشتین:



ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﻭﺯﯼ، ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﭼﻬﺮﻩ ﯾﮏ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﻭ ﺷﮑﻮﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﻠﺐ ﺟﺰ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﺩﺭﺩﻫﺎﯾﯽ ﭘﯿﺎﭘﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﺧﻮﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﻮﻩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﮐﻠﯿﻪﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺧﻮﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺼﻔﯿﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯾﻢ، ﻋﻀﻼﺗﻢ، ﺗﮏﺗﮏ ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻠﺞ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯿﺪ.
ﻫﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺯ ﻣﻐﺰ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺎﻭﯾﺪ، ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻻﺯﻡ ﺷﺪ، ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺁﻥﻫﺎ ﭘﺴﺮﮎ ﻻﻟﯽ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻭ ﺭﮔﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﯾﯽ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺸﻨﻮﺩ.
ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿﺪ ﻭ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﺴﭙﺎﺭﯾﺪ، ﺗﺎ ﮔﻞﻫﺎ ﺑﺸﮑﻔﻨﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
ﺧﻄﺎﻫﺎﯾﻢ، ﺿﻌﻔﻬﺎﯾﻢ ﻭ ﺗﻌﺼﺒﺎﺗﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻧﻢ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﻧﺪ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و نهم شهریور 1393 و ساعت 22:28 |

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...
دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او
آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ...
پس خود را گناهکار مبين

من عيسي نامي را ميشناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد ... و تنها
يکي سپاسش گفت!!!

من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ... يکي سپاسش مي
گويد و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ... از تو براي
مهربانيت قدرداني ميکنند.
پس از ناسپاسي هايشان مرنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش... که اين روح
توست كه با مهرباني آرام ميگيرد
تو با مهر ورزيدنت بال و پر ميگيري ...
خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ...
پس به راهت ادامه بده
دوست بدار نه براي آنکه دوستت بدارند ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه هفتم شهریور 1393 و ساعت 0:39 |

دستانت رادر اوج پذیرفتن عشق ...

در میان دستانم بگذار ....

وبدان تنها در این میان عشق سخن می گوید...

  بی هیچ رنگ و ریایی ....

از گرمای محبت این بودن ...

عشق را می ستایم...

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور 1393 و ساعت 1:25 |

جها نهای آسمانی فرا سوی دید آدمیان قرار دارند....و لیکن

همانقدر واقعی هستند !همانند زمینی که برآن قدم میگذاریم....

خدا را هنگام به سر بردن در کا لبد جسمانی بیابید.تمام انچه آدمی

برای این اقدام نیاز دارد! عبارت است از یک نقشه راهنما و یک قلب مشتاق....

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور 1393 و ساعت 1:23 |

فریاد زدم در اولین روز خزان...

خزان فصل بود و بهار من...

روز شروع برگ ریزان بود

فصل شروع به بار نشستن برگها یم...

با ضر به ای به پشتم. اولین نوازش دنیا را حس کردم...

این جا کجاست نیا مدی .....تنبیه شدی...

شاید به فال نیک باشد...

دنیا را دیدم. پا ک بود با اسما نی ابی...

چون پا ک بودم در شروع زند گی...

دنیا را دیدم زیبا بود ...چون تولد و زیستن زیباست...

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور 1393 و ساعت 1:20 |

تبسم کنید...تبسم کنید... باور کنید اطمینان خاطر می اورد.

این اطمینان ارامش را برایتان هدیه می اورد...

برای تبسم کردن نیاز به مکان و زمان خاصی نیست...

با تبسم کردن عشق را به قلبتان هدیه میدهد...

برای ارام شدن ...تبسم کنید...

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور 1393 و ساعت 1:18 |

وقتـی آدم ها شما را ترک می کنند مانعشـان نشوید،

شما با کسانی که رهایتان می کنند آینده ای نـدارید .

آینده شما آنهایی هسـتند که در زندگیتان می مانند

و در همـه حال همراه و همقـدم شما هسـتند ...

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور 1393 و ساعت 1:10 |

آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛و چشم های گرانبها و با ایمان او،زندگی را آنگونه که [زمانی

میدید ] نمیبینند؛زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن ...

زمانی که اندوهگین است،بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،اگر ازتو چیزی میپرسد

او را پاسخگو باش و اگر دوباره پرسید باز هم پاسخگو باش،واگر دگربار پرسید دگربار پاسخش

گو،نه از روی ناشکیبایی،بلکه با آرامشی مهربانانه.واگر تورا به درستی درنمی یابد،شادمانه همه

چیز را برای او بازگو.

ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند ...

آدولف هیتلر

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه ششم شهریور 1393 و ساعت 1:8 |

خلبان پرواز روز یکشنبه هواپیمای ایران ١٤٠ هسا از بازنشسته‌های نیروی هوایی ارتش کشورمان و از قهرمانان روزهای جنگ بوده است. با وجود ٦ دهه زندگی، ٤ دهه تجربه خلبانی را در کارنامه‌اش داشته اس ت. بدون‌شک او در بعد عملیاتی در زمره متخصصان بوده و اگر دستور برج مراقبت را  اجرا کرده بود حتما سقوط روی ساختمان‌های مسکونی انجام می‌شد. بی‌شک خلبان ایزدپناه در صورت عدم برخورد با کابل فشار قوی، در انتهای خیابان شیشه مینا فرو می‌آمد و در صورتی که دم هواپیما کنده می‌شد سکان عمودی و افقی به کل بر هم می‌خورد و توان هدایت از دستان او خارج می‌شد. درحالی‌که باید گفت در زمان پایین آمدن، بال هواپیما کنده شده و با بال و دماغ روی زمین برخورد می‌کند، که این نیز موجب آتش‌سوزی گسترده این هواپیما بوده است.

 ذکر این نکته نیز ضروری است که چون زمان زیادی از آغاز پرواز نگذشته بوده، بنزین زیادی در بال‌های هواپیما ذخیره بوده است و به دلیل ‌درصد قابلیت اشتعال بالای این نوع بنزین انفجار و حجم آتش‌سوزی بیشتر از آنچه می‌بایست، بوده است. به گفته کارشناسان، خلبان ایزدپناه بهترین و انسانی‌ترین عکس‌العمل را از خود نشان داده است. افزون بر این خلبان زمانی که دیده است کاری از او ساخته نیست، به سمتی که خلوت‌تر از دیگر نواحی بوده است رفته و تنها موجب زخمی شدن چند نفر اطراف کارخانه شیشه‌سازی شده است که این موضوع نیز خیلی رسانه‌ای نشده است.

 

با آرزوی مغفرت برای رفته گان و صبر برای بازماندگان

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 و ساعت 15:8 |
ﻫَﺮﭼﯽ ﺍَﺯﺵ ﻣﯽ ﭘُﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮاﺑﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ
گفتم : ﻣَﻨﻮ ﻣﯽ شناسی؟ گفت ﺁﺭﻩ
گفتم : اینجا راحتی ؟ گفت: ﺁﺭﻩ
گفتم : خوشحالی که اینجایی؟ گفت: ﺁﺭﻩ
گفتم: می خوای ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ یه ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺩﻟﺖ واشه ؟!
یه دفه ﺟﯿﻎ و داد و فریاد کرد و گفت ﻧﻪ ! ﻧﻪ ! ﻧﻪ و رفت یه گوشه پشتش رو کرد بهم و شروع کرد به گریه کردن !!
ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ پرستار آسایشگاه میگه: ﺁﺧﻪ با ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻬﻮﻧﻪ گولش زدن و ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ خونه‌سالمندان و ﺍﯾﻦ ﺳﻮاﻝ رو ﻧﺒاﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ…

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 و ساعت 11:56 |

 در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است. ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید

که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی،

هر کاری از دستت بر می آید، بکن......

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه هفدهم مرداد 1393 و ساعت 23:7 |
حضور 20 دانش‌آموز دو قلو در یکی از کلاس‌های‌ درس در چین معلم کلاس را سردرگم کرده است.

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه هفدهم مرداد 1393 و ساعت 15:10 |

به مناسبت فاجعه سالروز انفجار بمب اتمی آمریکا در هیروشیما با بیش از 160 هزار کشته و مجروح (1945 میلادی)

 

کاش هیچ وقت روز ۶ آگوست در ژاپن ساعت ۸:۱۵ صبح نمی‌رسید.

 

همشهری آنلاین ادامه داد: خیلی از ژاپنی‌ها که در این روز و ساعت در ۶۸ سال قبل عزیزی از دست داده‌اند احتمالاً هنوز هم این دعا را می‌کنند که کاش خورشید در سیاه‌ترین روز تاریخ این کشور طلوع نمی‌کرد و در عرض یک دقیقه هیروشیما با خاک یکسان نمی‌شد.

 صبح ۶ آگوست سال ۱۹۴۵ همه‌چیز در هیروشیما عادی بود. احتمالاً مثل هر شهر دیگری مردم به‌دنبال کارهای روزمره‌شان بودند و کسی خبر نداشت که شهرشان قرار است با گرمای چندین میلیون درجه سانتی‌گراد ناشی از بمبی به نام «پسرک» کاملاً ذوب شود.

کسی نمی‌دانست بشر قرار است خودش بلای جان خودش شود و آمریکایی‌ها دست به کاری بزنند که هیچ‌کس، هیچ وقت نمی‌تواند آن را با همه حرف و حدیث‌ها توجیه کند. ساکنان هیروشیما بی‌خبر بودند که هری ترومن، رئیس‌جمهور وقت آمریکا برای اولین‌ و تنهاترین‌بار در تاریخ بشر دستور استفاده از بمب اتمی علیه ژاپن و در‌ واقع قتل‌عام غیرنظامیانی که از بازی سیاست چیزی نمی‌دانستند داده است.

 

هیچ دولت، کشور و مقامی در جهان در تاریخ بشریت به غیر از آمریکا تاکنون به‌خودش اجازه استفاده از بمب اتمی را نداده است. تا ساعت 8:15 صبح هیروشیما شهری زنده بود اما یک دقیقه بعد دیگر صدایی در این شهر شنیده نمی‌شد؛ «پسرک» خلافکار آمریکا شهر را تبدیل به گورستان کرده بود. روز گذشته ژاپنی‌ها به رسم هر سال خود در ۶۸ سال گذشته یک دقیقه در ساعت 8:15 صبح در پارک صلح شهر هیروشیما به احترام قربانیان این حمله سکوت کردند؛ یک دقیقه‌ای که این شهر در آن با خاک یکسان شد. آمریکایی‌ها برای نخستین استفاده از بمب اتمی، آن را طوری تنظیم کرده بودند که ۵۷۶ متر بالاتر از سطح زمین منفجر شود و بیشترین تخریب و تلفات را داشته باشد.

 

انفجار این بمب معادل ۱۵ هزارتن تی‌. ان‌. اتی چندین میلیون درجه سانتی‌گراد گرما تولید کرد تا هر چیزی در شعاع ۵/۱ کیلومتری ذوب شود. از هیروشیما که شهری عادی قبل از انفجار بود فقط ساختمان تالار ترویج صنعتی استانی باقی‌مانده بود؛ آن هم به‌خاطر اینکه انفجار بالای گنبد این ساختمان صورت گرفت و بودن در کانون انفجار باعث بقای این تالار که حالا نقش نمادین پیدا کرده شد.

۹۰ تا ۱۶۰ هزار نفر طی 2 تا 4 ماه پس از این انفجار کشته شدند اما بیشتر از نصف این تلفات در همان روز انفجار بود. کشته‌شدن این همه غیرنظامی در هیروشیما هم اما برای آمریکایی‌ها کافی نبود و 3 روز بعد ناکازاکی هم هدف حمله با بمبی این بار به نام «مردچاق» قرار گرفت. در ابتدا هدف مشخص آمریکایی‌ها انداختن بمب اتمی دیگری در شهر کوکورا بود اما وقتی به‌خاطر شرایط جوی این عملیات امکان‌پذیر نشد فرمانده عملیات تصمیم گرفت در مسیر بازگشت به جای بازگرداندن بمب به پایگاه آن را بر فراز شهر ناکازاکی رها کند؛ تصمیمی که مثل آب خوردن کشته شدن ۶۰ تا ۸۰ هزار نفر را در این شهر رقم زد.

پل وارفیلد تیبت جونیر، خلبان بمب‌افکن بی‌۲۹ که نخستین بمب‌هسته‌ای تاریخ را در هیروشیما رها کرد تا زمان مرگش در سال ۲۰۰۷ می‌گفت که «کاربرد سلاح اتمی اقدامی لازم در تاریخ» بوده و از این کار پشیمان نیست. آمریکا هنوز هم بمب‌های اتمی زیادی دارد و به‌نظر نمی‌رسد که این کشور با وجود ابراز همدردی با ژاپنی‌ها، در عمل هنوز هم از نابود کردن یک شهر در یک دقیقه نادم باشد. پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی با تسلیم شدن ژاپن جنگ جهانی دوم تمام شد اما چه‌کسی می‌تواند به بهانه جنگ، روز سیاه تاریخ بشریت را توجیه کند؟

 

پرسنل بمباران اتمی ناکازاکی

 

سرگرد «سویینی» را در این سفر نفرات زیر همراهی کردند:

 

به ترتیب از چپ به راست:

ـ سروان «بیهان» (مسئول بمباران)؛

ـ سروان «ون پلت» (مسئول هدایت هواپیما)؛

ـ ستوان یکم «آلبری» (کمک‌خلبان)؛

ـ ستوان دوم «اولیوی»(خلبان‌سوم)؛

ـ سرگرد «سویینی» (فرمانده)

نشسته از چپ به راست:

ـ استوار «باکلی» (اپراتور رادار)؛

ـ سرگروهبان «کوهارک» (مهندس پرواز)؛

ـ گروهبان «گالاگهر» (دستیار مهندس پرواز)؛

ـ استوار «دیهارت» (اپراتور رادار)؛ و

ـ گروهبان «اشپیتزر» (اپراتور رادیو)

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 و ساعت 1:38 |

 

عید فطر؛ عید پایان یافتن رمضان نیست. عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد میشود. رمضان کوره ای است که هستی انسان را میسوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر ، شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش ، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر در عید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم؛ اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم؛ عید فطر، عید ما نیست .  

* عید سعید فطر مبارک *

تلخی وداع رمضان با قدوم مبارک عید ، گوارا باد .

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در دوشنبه ششم مرداد 1393 و ساعت 14:34 |

تعبیر خواب !
مردی داشت در جنگل های آفریقا قدم میزد که ناگهان صدای وحشتناکی که دائم داشت بیشتر میشد به گوشش رسید .
به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه ای با سرعت باورنکردنی به سمتش می آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی ، تورفتگی شکمش کاملاً به چشم میزد داشت به او نزدیک و نزدیک تر میشد که ناگهان چاهی را مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود .
سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد . تا اینکه صدای نعره های شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد ، متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظه شماری میکند .
مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر میکرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا می آیند و همزمان دارند طناب را میخورند و می بلعند .
مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان میداد تا موشها سقوط کنند اما فایده ای نداشت و از شدت تکان دادن طناب ، داشت با دیواره چاه برخورد میکرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد .
خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیواره ی چاه قرار دارد و دستش را که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موشها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید .
خواب ناراحت کننده ای بود و تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد و نزد عالمی رفت که تعبیر خواب میکرد و آن عالم به او گفت که تفسیر خوابت خیلی ساده است :
شیری که دنبالت میکرد ملک الموت (عزراییل) بوده .......
چاهی که در آن اژدها بود ، همان قبرت است ..............
طنابی که به آن آویزان بودی همان عمرت است ...........
و موش سیاه و سفیدی که طناب را میخورند همان شب و روز هستند که عمر تو را میگیرند .....
مرد گفت : ای شیخ ! پس جریان عسل چیست ؟؟؟؟
گفت : عسل همان دنیاست که از لذت شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کرده ای .........

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه چهارم مرداد 1393 و ساعت 23:21 |

 

یک روز چنگیز و درباریانش برای شکار به جنگل رفتند .
هوا خیلی گرم بود و تشنگی داشت چنگیز و یارانش را از پا درمی آورد .
بعد از ساعتها جستجو جویبار کوچکی دیدند .
چنگیز شاهین شکاریش را به زمین گذاشت و جام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت .
برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد .
چنگیز خیلی عصبانی شد و فکر کرد اگر جلوی شاهین را نگیرم درباریان خواهند گفت چنگیزجهانگشا نمیتواند از پس یک شاهین برآید .پس اینبار با شمشیر به شاهین ضربه ای زد .
پس از مرگ شاهین – چنگیز مسیر آب را دنبال کرد و دید که ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است .
او از کشتن شاهین بسیار متأثر گشت ومجسمه ای طلایی از شاهین ساخت .
بریکی از بالهایش نوشتند :
یک دوست همیشه دوست شماست
حتی اگر کارهایش شما را برنجاند ...
روی بال دیگرش نوشتند :
هر عملی که از روی خشم باشد محکوم به شکست است ...
خدایا ! کمک کن ......
دیرتر برنجیم .......
زودتر ببخشیم ......
کمتر قضاوت کنیم......
و بیشتر فرصت دهیم .......

+ نوشته شده توسط آسمونی در جمعه سوم مرداد 1393 و ساعت 12:49 |
آخرین روز تیر ماه تابستانت بخیر ....
بی خیال نداشته هایت ...
بی خیال غصه هایت ...
بی خیال هر چه تو را نا آرام میکند ...
به من بگو ببینم .......
امروز نفس میکشی ؟؟؟؟
پس خوش به حالت .
عمیق نفس بکش ...
عمیق ...
*عشق را ...
*زندگی را ...
* بودن را ...
بچش .........
ببین ..........
لمس کن ......
و با تک تک سلولهایت لبخند بزن که زندگی زیباست ......
تابستان زیباست ،
شبهای پرستاره اش .....
گرما و درخشش طلایی خورشیدش ......
و روزهای بلندش .....
هندوانه و گیلاس و شربت خنک .....
طعم خوب کودکی ها ....
آبتنی سرظهر .....
در جوی آب با پای برهنه راه رفتن .....
همه زیباست .....
لذت ببر و نقس بکش ....... عمییییییق

+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 و ساعت 23:6 |
چارلی چاپلین :

  چهل (40)سال بیشتر ،مردم روی زمین را خنداندم،و بیشتر ازآنچه آنها خندیدند،خود گریستم.

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 15:24 |

"اتان برن" کودک چهار ساله‌ای به نوعی بیماری نادر مبتلا بود که موجب می‌شد هر کاری که با یک دستش انجام می‌دهد، توسط دست دیگرش به شکل آینه‌ای تکرار شود . 

به گزارش خبرگزاری مهر، وقتی او شیئی را با یک دست بلند می‌کرد دست دیگرش نیز دقیقا همین کار را تکرار می‌کرد.

اتان می‌توانست با در دست داشتن دو خودکار در دست راست و چپش به طور همزمان مطلب بنویسد.

پزشکان با استفاده از اسکن MRI دریافتند یک تومور سرطانی در حال رشد در پشت چشم چپ این کودک قرار دارد.

از این رو آنها توانستند با درمان این تومورها در پشت چشم او زندگی‌اش را نجات دهند.

مادر این کودک می‌گوید پزشکان توانستند همه این تومورها را با موفقیت درمان کنند.

وی افزود: او بسیار خوش شانس بود که با دست آینه‌ای به دنیا آمد چرا که همین مساله موجب شد بیماری او قبل از آنکه دیر شود تشخیص داده و درمان شد.

وقتی اتان چهار ماهه بود مادرش متوجه شد او به نوعی بیماری مبتلا است اما نوع بیماریش وقتی دو ساله شد تشخیص داده شد.

به گفته مادرش، اتان وقتی در سن یک سالگی غذا خوردن را آغاز کرد نمی‌توانست این کار را به درستی انجام دهد. وقتی او ظرف غذا را در یک دست می‌گرفت و قاشق را در دست دیگر، هنگام قرار دادن قاشق در دهانش همزمان ظرف غذا را نیز به دهان می‌برد و از این رو غذا را بر روی خودش می‌ریخت.

اتان به نوعی سرطان چشم کودکی موسوم به رتینوبلاستوما مبتلا بود. پزشکان او را تحت شیمی درمانی، لیزر درمانی، کروتراپی- سردسازی تومور- و پرتودرمانی قرار دادند و توانستند این سر طان را در او درمان کنند.

اتان دید چشم چپ خود را از دست داده است اما هنوز می تواند دوچرخه سواری کند، تنیس و کریکت بازی کند.

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 14:50 |
یک زن برزیلی 30 ساله دارای چهره ای عجیب است که بیشتر شبیه چهره ی نوزادان تازه متولد شده است ماریا ادته دوناسیمنتو با وجود گذشت 30 سال از عمرش چهره اش تغییر شکل نمیدهد ومثل زمان کودکی خود مانده است!!

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 14:46 |

می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود.
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت.

برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد

چند نمونه فراموش نشدني باعث تغيير نگرش پزشكان و روانشناسان شد.

يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد.
زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد.
اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است و اين نشان ميدهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.

نمونه ديگر آزمايشي بود كه به پيشنهاد يكي از روانشناسان بر روي دو تن از مجرمين محكوم به اعدام انجام شد.
آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد.

اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد.

دستگاه عصبي شما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد.
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد.
اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده ايم. وقتي اين قانون را در افراد هيپنوتيزم شده مشاهده مي كنيم شك مي كنيم كه حتما نيرويي مرموز يا فوق طبيعي در كار است.

در واقع آنچه را كه مي بينيم فرايند طبيعي عمل مغز و دستگاه عصبي انسان است و نه چيز ديگر.
در پديده هيپنوتيزم اگر بيمار بدرستي گفته هاي شخص هيپنوتيزم كننده معتقد باشد كارهاي حيرت آور انجام مي دهد و بيمار رفتاري متفاوت از خود نشان ميدهد زيرا طرز فكر و باورش تغيير كرده است.

هيپنوتيزم يا خواب مصنوعي هميشه به نظر اسرار آميز بوده است زيرا هميشه فهم اينكه چگونه باور كردن مي تواند منجر به رفتار غير عادي انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنوعي چنان برخورد شده كه انگار نيرو يا قدرت ناشناخته اي در كار است. اما حقيقت اين است كه وقتي شخصي را متقاعد مي كنيد كه قدرت شنوايي اش را از دست داده رفتار ناشنوايان را پيدا ميكند. وقتي او را متقاعد مي كنيد كه نسبت به درد حساسيت ندارد، مي تواند بدون بيهوشي تحت عمل جراحي قرار گيرد و در اين ميان نيروي مرموزي هم در كار نيست.

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 14:44 |

تصور اینکه گذر عمر باعث شود روزی از جوانی 23 ساله به فردی سالخورده و 73 ساله تبدیل شوید بسیار ترسناک است، اما وحشتناک‌تر این است که این اتفاق طی چند روز رخ دهد نه 50 سال!

 

«گوین تی فونگ» زمانی که درمان آلرژی (حساسیت) نسبت به غذاهای دریایی را آغاز کرد، تنها 23 سال سن داشت، اما ترکیبی از داروهایی که برای درمان حساسیتش مصرف می‌کرد، در طی چند روز شادابی صورتش را از بین برد و پوست او را به پوستی پیر و پر چین‌وچروک تبدیل کرد.

 

وی که اکنون 26 سال سن دارد به هیچ وجه قابل شناسایی نیست و تنها صدا و رنگ طبیعی موهایش نشانه هایی هستند که همسایه ها می توانند از طریق آنها او را شناسایی کنند.

 دلیل اصلی پیری چند روزه «فونگ» هنوز پزشکان را درگیر خود کرده است.

پزشکان بر سر دو بیماری تردید دارند: اختلالی به نام «لیپودیستروفی» و یا آثار جانبی استفاده بیش از اندازه از داروی استروئید.

با انجام معاینات و آزمایش های جدید بر روی حساسیت پوست «فونگ»، این احتمال می رود که وی به اختلالی به نام «ماستوسیتوسیز» مبتلا شده است، اختلالی لاعلاج که به واسطه وجود تعداد زیادی از سلول های مشهور به Mast (ماست) در بدن انسان به وجود می آید.

 

ابتلا به این اختلال، پیش از اینکه «فونگ» درمان را آغاز کند، باید به تایید برسد، با این همه پزشکان امیدوارند در نهایت بتوانند به نتایج امیدوارکننده ای برسند. این امید وجود دارد که شیوه های درمانی بتوانند 50 تا 70 درصد از پوست او را به حالت طبیعی بازگرداند.

 

«ماستوسیتوسیز» با اختلال پیری زودرس که منجر به سالخوردگی 10 برابر سریع‌تر از حد معمول در کودکان می شود، متفاوت است.

 

نشانه های پیری زودرس از دست دادن موهای سر، بزرگ شدن ابعاد سر، آشکار شدن رگ های خونی از زیر پوست بدن، فرسوده شدن مفاصل و جابه جا شدن کشکک زانو است. همچنین نشانه های این بیماری معمولا از اولین سال تولد کودکان بروز می کنند.

 

دلیل بروز این اختلال، ازدیاد پروتئین «پروگرین» در بدن است، پروتئینی که سلول ها را نابود کرده و روند پیری را تسریع می کند.

+ نوشته شده توسط آسمونی در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 14:43 |

دختربچه‌ای که روز جمعه پزشکان مرگش را اعلام کرده بودند فردای همان روز در مراسم دفنش ناگهان به هوش آمد.

به گزارش همشهری، اقوام و دوستاني كه در اين مراسم شركت كرده بودند به هوش آمدن دختربچه سه ساله را معجزه دانسته و از آن فيلمبرداري كردند. گفتني است علت اين رويداد هنوز مشخص نشده و پزشكان فيليپيني مشغول بررسي بيشتر آن هستند.

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 و ساعت 1:38 |
یکي از معجزات پیامبر "شق القمر" است، بدين معنا که پیامبر با انگشت خود به ماه اشاره نمود و ماه دو نيم شد. از آنجاکه اين کار خارق العاده بود، از آن به عنوان "معجزه شق القمر" تعبير شده است.
علت پيشنهاد "شق القمر" به پيامبر اين بود که مي گفتند جادو در امور زمين اثر مي گذارد، و ما مي خواهيم مطمئن شويم معجزات پيامبر سحر نيست.
آيات اوليه سوره قمر حاكی از اين است كه ماه در گذشته شكاف عظيمی برداشته و دو نيم شده است و عكس‌هايی كه توسط فضانوردان موسسه ناسا از سطح كره ماه گرفته شده است، شكاف‌ هايی را بر روی اين كره نشان می‌دهد كه وقوع اين معجزه عظيم را اثبات می‌كند.
سفینه ی فضایی آمریکایی " کلمنتاین " که سالها در مدار کره ی ماه کار تحقیقاتی انجام می دهد به این نتیجه رسیده است که کره ی ماه صدها سال پیش به دو نیمه ی متساوی تقسیم شده و دوباره به یکدیگر متصل شدند. يك محقق اردنی با ارسال گزارشی به ناسا آنان را نسبت به این موضوع مطلع ساخت که مسلمانان، این پدیده را متعلق به 1400 سال پیش می دانند و مرتبط به معجزه ای از پیامبر اسلام (ص) به نام " شق القمر" است. ناسا هیچ تفسیری برای کشف خود نیافته است. زیرا این اتفاق نادر تا کنون برای هیچ جرم آسمانی به وقوع نپیوسته است.
موسسه ناسا سال‌ها در اين رابطه مطالعه و تحقيق انجام داده است و مقالاتی فراوانی در اين رابطه ارائه داده‌اند. در اين رابطه شكاف‌هايی فراوانی را می‌توان توسط عكس‌ها بر روی كره ماه ديد اين شكاف‌ها بر سه نوع است؛ اول شكاف‌های مارپيچی است دوم شكاف‌های دايره‌ای است كه گاهی قطرش به هزار كيلومتر می‌رسد و آخر شكاف‌های مستقيمی است كه به طور كمربندی دور ماه را گرفته است. دانشمندان احتمال می‌دهند كه شكاف‌های دايره‌ای در اثر سقوط سنگ‌های آسمانی است؛ اما شكاف‌هايی كمربندی كه دور ماه را گرفته است نمی‌تواند با سقوط سنگ آسمانی پديد آمده باشد. طبق تصاويری كه از توسط فضانوردان ارائه شده است كاملا مشخص می‌شود كه اين دو نيم كره چگونه پس از جدا شدن از هم به يكديگر جوش خورده و متصل شده‌اند.
+ نوشته شده توسط آسمونی در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 و ساعت 16:6 |

اخیرا واقعه ای عجیب در یکی از شهرهای ایالت اوتارپرداش رخ داد که تعجب و شگفتی همگان را برانگیخته است و مردم را شوکه کردو تعجب و شگفتی همگان را برانگیخته است.
قریب به یک هفته پیش یک مادر هندی در شهر فیروزآباد ایالت اوتارپرداش در خوابی عجیب نوزاد دوماهه اش را که سه روز پیش به خاک سپرده بود، زنده می بیند. مادر نگران بلافاصله به سوی محل دفن فرزندش رفته و با کمک چند نفر دیگر جسد وی را از زیر خاک خارج می کند.

 

در کمال تعجب این نوزاد دو ماهه با وجود اینکه سه روز زیر خاک بود، زنده و کاملا سالم در آغوش مادرش آرام می گیرد. این در حالی بود که پزشکان هندی اخیرا از این نوزاد که به بیماری ریوی دچار شده بود قطع امید کرده بودند.

این مادر هندی در تشریح خواب خود اظهار داشت: خواب دیدم فرزندم زنده است و از من می خواهد او را از قبر خارج کنم. من و همسرم هرگز فکر نمی کردیم وی زنده باشد اما زمانی که نوزادمان را از زیر خاک بیرون آوردیم، مشاهده کردیم زنده است. همچنین پزشکان پس از معاینه فرزندمان اعلام کردند که بیماری وی به طور کامل از بین رفته است.

 

 

+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 و ساعت 0:36 |

آواز و هشدار زمین به انسان:

زمین روزانه پنج مرتبه ندا سر می دهد:

1.    ای انسان! تو برپشت من راه می روی یک روز داخل شکمم خواهی آمد.

2. ای انسان! تو بر روی پشت من چیزهای مختلفی می خوری درشکم من حشرات تن تو را خواهند خورد.

3. ای انسان! تو برروی پشت من میخندی بزودی داخل شکم من گریه خواهی کرد.

4. ای انسان! تو بر روی پشت من خوشنود هستی فردا در داخل شکم من غمگین خواهی شد.

5. ای انسان! تو بر روی پشت من گناه می کنی درحالیکه بزودی درداخل شکم من سزا داده می شوی.

+ نوشته شده توسط آسمونی در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 و ساعت 0:34 |